پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما
پیوندهای روزانه

۳۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عدالت عابدینی» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

صبحانه با عسل، تخم‌مرغ، کره و مربای انجیر است. امیررضا هم می‌آید و صبحانه می‌خورد، ولی خود ذوالفقار می‌گوید: «الان نمی‌خورم!».
مسجد تاریخی روستا را برای دومین بار نگاه می‌کنم. شباهتش با مسجد اَسَنق جلب توجه می‌کند؛ مربعی شکل است، ارتفاعش همانند اسنق است، اما سنگ‌نوشته‌ای ندارد و تمام ستون‌هایش درون بنا قرار دارند.
همان ابتدای صبح، از رودخانه فصلی و خشک روستا خارج می‌شوم و وارد جاده خاکی می‌شوم. جاده فرعی را انتخاب می‌کنم و ناگهان یک پسر موتورسواری جلوی راهم سبز می‌شود. گاوهایش را دنبال خود می‌برد. راه را نشانم می‌دهد و اگر او نبود، احتمالاً توی بیراهه می‌رفتم. جی‌پی‌اس موبایلم هم به زور کار می‌کند، یعنی همه چیز علیه‌ام است!
به سمت هریس حرکت می‌کنم. پنج کیلومتر بعد، به جاده آسفالته می‌رسم و مسیر کمی سربالایی و سرپایینی دارد تا به شهر هریس برسم. اول سراغ ساختمان منابع آب می‌روم، چون دغدغه اصلی‌ام آب است.
رنجبر، رئیس اداره، با لبخندی نیمه‌جدی جلوی من است که ناگهان مردی عصبانی وارد می‌شود:
-    آقا، چرا مجوز حفر چاه نمی‌دهید؟
-    نمی‌تونیم بدیم،
-    چرا!؟
-    چون آب نداریم،
-    یعنی ما بریم بمیریم دیگه؟
-    آب نداریم، چکار کنیم؟
-    یعنی به هیچ‌کس آب نمی‌دید؟
-    نه!
مرد دوباره غرغر می‌کند و مو زردی با لبخندی می‌آید:
-    انبار آب اهر رفتی؟
-    نه… اونجا چکار می‌کنه؟
و غرغرکنان می‌رود. درست مثل آب و هوای شهر، آدم‌ها هم کمی سرد و خشک شده‌اند. رنجبر توضیح می‌دهد که اداره منابع آب زیرمجموعه آب منطقه‌ای تبریز است و کنتورهای هوشمند روی چاه‌های پرمصرف نصب شده، البته چاه‌های عمیق فعلاً شامل این تکنولوژی نمی‌شوند.
بعد راهی شهرداری می‌شوم. نه بروشوری برای معرفی شهر دارند و نه جایی برای اقامت! فقط چای می‌دهند و کلی علافی، و نهایتاً پیشنهاد می‌دهند که به فرمانداری سر بزنم. فرمانداری فاصله زیادی ندارد. از کوچه‌ای وارد می‌شوم و دفتر فرماندار را پیدا می‌کنم.
جلسه‌ای با چند سرمایه‌گذار کت و شلوارپوش در جریان است و مسئول دفتر با لحنی نیمه‌حاضر جواب می‌دهد که فرمانداری اقامتگاه ندارد. در عجبم هریس شهرستان بود و اقامتگاه نداشته باشد! ولی اصرار دارد که فرماندار را ملاقات کنم. ساعت دو و نیم است و من هم گرسنه و خواب‌آلود، با شهر سکوت‌کرده روبه‌رو هستم.
سرانجام فرماندار دو جلسه‌اش تمام می‌شود. آقای ارباطان کمی سرسنگین برخورد می‌کند و می‌گوید:
-    جا برای اقامت نداریم.
-    یعنی شهرستان هیچ اقامتگاهی ندارد؟
-    نه متأسفانه.
-    پس من می‌روم.
لحظۀ آخر رو به بخشدار می‌کند و می‌گوید:
-    آقای بخشدار، یک جایی توی خانه معلم برای ایشان مهیا کن.
-    چشم!
خانه معلم تمیز و مرتب است، با اتاق دو تخته، حمام و سرویس بهداشتی. بعد از چند روز، بالاخره می‌توانم یک حمام حسابی بگیرم.
تا غذاخوری‌ها بسته نشده‌اند و معده‌ام دیگر اعتراض نکرده، مستقیم سراغ غذا می‌روم. به رستوران عظیمی می‌رسم. دو در دارد و دیواری در وسط! گویا دو برادر با هم مشکل دارند و رستورانشان را از هم جدا کرده‌اند. چلوکباب سفارش می‌دهم، طعمش خوب نیست. یادم باشد دفعه بعد بروم سراغ رستوران آن یکی برادر.
بعدازظهر به خیابان‌گردی می‌روم. هوا نسبتا خنک است. بازار شهر کوچک است و فقط دروازه غربی جلب توجه می‌کند. گوشه‌ای، صدای زنانی می‌آید که مشغول قرآن‌خوانی هستند. هریس مرکز فرش‌های ضخیم دستباف است و انواع ابریشم‌های رنگی در بازار به فروش می‌رسد.
پیرمرد ۸۵ ساله‌ای ابزار کار فرش می‌فروشد. می‌گوید قبلا رعیتی می‌کرده و حالا حدود ده سال است که این کار را انجام می‌دهد. کم مانده شاخ در بیاورم در 75 سالگی شغلی دیگر برای خودش پیدا کرده است.
عارف، صاحب مدرک کارشناسی حقوق، هم فرش می‌فروشد، اما از بازار و بی‌توجهی مردم به ارزش فرش‌ها ناراضی است. او مرا به قسمت پشتی مغازه می‌برد و انواع فرش‌های دیگر را نشان می‌دهد، اما من بیشتر نگران فروشنده‌هایی هستم که فقط زل زده‌اند و منتظر مشتری هستند.
برای شام همبرگر مخصوص سفارش می‌دهم و با نوشابه شیشه‌ای آن را همراهی می‌کنم، بعد هم می‌روم بخوابم تا آماده یک روز دیگر سفر باشم

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

مردی کنار مغازه‌ای ایستاده و صدایم می‌زند:
•    بیا اینجا، چند دقیقه استراحت کن!
به سمتش می‌روم. صورت تپلی دارد و با خنده ادامه می‌دهد:
•    من با ماشین نمی‌تونم این‌ور و اون‌ور برم، تو چطور با دوچرخه سفر می‌کنی؟
می‌خندم و می‌گویم:
•    عادته!
هندوانه قاچ‌شده بزرگی برایم می‌آورد. هنوز اولین لقمه را برنداشته‌ام که پژویی از راه می‌رسد. راننده کمی با صاحب مغازه حرف می‌زند و بعد رو به من می‌گوید:
•    هندونه که خوردی، دنبالم بیا! هم استراحت کن، هم دوشی بگیر و غذایی بخور!
فرصت جواب‌دادن پیدا نمی‌کنم. دنبالش می‌روم. راه آمده را برمی‌گردد. با خودم فکر می‌کنم نکند مسیر زیادی برگردیم، اما خیلی زود جلوی خانه‌ای بزرگ با حیاطی وسیع می‌ایستیم.
فیروز، میزبانم، مرا به اتاقی می‌برد. پیرمردی لاغر روی زمین نشسته، پاهایش با طناب بسته است. سعی می‌کنم تعجبم را پنهان کنم. نامش محمد شکرزاده است. می‌گوید تا دیپلم در تبریز درس خوانده، بعد به قم رفته و لیسانس ادبیات گرفته. آن‌قدر شعر دوست بوده که بیش از ۲۰ هزار بیت از حافظ، مولانا و شهریار را از حفظ می‌داند. حالا به‌دلیل بیماری، خواهرزاده‌اش فیروز او را به این خانه آورده تا مراقبش باشد.
پیرمرد دیگری آنجاست؛ آقای بنکدار، اهل کرمانشاه. مردی که روزگاری خانواده داشته اما دوازده سال پیش ناگهانی از همسرش جدا شده و حالا با عذاب وجدان زندگی می‌کند. می‌گوید چهارده سالی است با شکرزاده رفاقت دارد، اما اعتیاد، زندگیش را ویران کرده.
ناهار آبگوشت کوبیده و سوپ است. محمد کم‌اشتهاست. بنکدار اصرار می‌کند:
-    بیشتر بخور، بدنت جون بگیره!
 اما او تمایلی ندارد. وقتی می‌خواهم عکسی از محمد بگیرم، دلش می‌خواهد خوش‌تیپ بیفتد، اما حیف که تمام دندان‌هایش را کشیده و بیماری از هیکل انداخته.
بعد از ناهار و کمی استراحت، راهی روستای اَسَنق می‌شوم؛ روستایی که شهرتش به مسجدی است که قدمتش به دورۀ ایلخانی برمی‌گردد. تابلویی برای معرفی مسجد وجود ندارد. چند دختر جوان چادری آنجا هستند. اهل همین روستا هستند که میهمانی را برای بازدید آورده‌اند. شمارۀ دهیار را می‌گیرم. زنگ می‌زنم و جلدی خودش را می‌رساند. 
بنای مسجد سنگی ساده و چهارگوش است؛ بی‌گنبد و مناره، با ستون‌های سنگی و ساروجی. یک متر از سطح زمین ارتفاع دارد. کتیبه‌هایی با آیات قرآن و نقش‌های هندسی روی دیوارها دیده می‌شود. دو پنجره دارد که حاشیۀ روی سنگ نوشته‌هایی وجود دارد. می‌گویند اینجا روزگاری مرکز بت‌پرستان بوده که بعد از اسلام به مسجد تبدیل شده. این مسجد در مسیر جاده بستان آباد به سراب و در بخش مهربان سراب قرار دارد.
مسجدی شبیه این در روستای جمال‌آباد هست. به سمت آنجا می‌روم. مردی سوار بر پیکان جلویم را می‌گیرد و می‌پرسد:
•    برای این کارت مجوز داری؟
•    بله، دارم.
•    نمی‌شه همین‌طور بیای و سؤال بپرسی.
•    خیالت راحت باشه، دارم.
جمال‌آباد از توابع مهربان سراب است با ۴۸۰ نفر جمعیت. مردم بیشتر دامدار و کشاورزند. دهیار آدرس مسجد را می‌دهد. در مسیر با ابوالفضل، مردی تنومند و سبیل‌پرپشت از اعضای شورا، آشنا می‌شوم. او از دو مشکل اصلی روستا می‌گوید: آب و دکل مخابراتی نیمه‌تمام.
سوار نیسان آبی‌اش می‌شویم. دکل را نشانم می‌دهد:
•    همه کارهایش را یک خیر انجام داده، ولی اداره مخابرات نمی‌آید تمامش کند.
می‌گوید چند روزی است حتی آبی برای دوش‌گرفتن هم ندارند. تنها چشمه روستا، «گوزل»، پانزده سال پیش خشکیده. آبی که روزگاری از قنات می‌جوشید و گوارا بود.
به خانه آقای ذوالفقار پوراکبر، عضو دیگر شورا، می‌رویم. خانواده‌اش با روی باز پذیرایی می‌کنند. شام جوجه‌کباب است. او و برادرش از مشکل آب می‌گویند. می‌گویند روستای بغلی مجوز چاه گرفته، اما برای آن‌ها مجوزی صادر نشده و حالا به‌خاطر بحران دریاچه ارومیه، دیگر خبری از مجوز تازه نیست.
یکی از اهالی چاهی مجوزدار دارد و مردم ناچارند آب شربشان را از خانه او تهیه کنند. ذوالفقار آهی می‌کشد و می‌گوید:
•    یکی از نزدیکان گفته یک میلیارد برای آوردن آب کمک می‌کنه. زنگ بزنم ببینم راست می‌گه.
تماس می‌گیرد. آن‌طرف خط جواب می‌دهد:
•    فردا بهت زنگ می‌زنم.
ذوالفقار گوشی را می‌گذارد و می‌گوید:
•    این یعنی زنگ نزن، پولی نمی‌دم.
در ادامه از پدرش یاد می‌کند؛ مردی خیر که سال‌ها جهیزیه دختران بی‌بضاعت را تأمین می‌کرد و همیشه تأکید داشت کسی از کارهایش باخبر نشود. حتی زنی در مراسم ختمش گفته بود: «دو بار در سخت‌ترین شرایط، پدرت ناجی من شد.»
شب تا دیروقت کنارشان می‌نشینم. چشمانم سنگین شده، اما فکرم همچنان درگیر دو مردی است که امروز دیده و شنیده‌ام: فیروز و پدر ذوالفقار؛ نیک‌مردانی که یادشان در این روستا زنده است.

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

پُل را که می‌بینم دلم می‌سوزد. خشک خشک است فقط برکه‌ای با کمی آب بعد از آن قرار دارد. این پل قدیمی ساخته شده از خشت و گل در ١٠ کیلومتری شهر سراب قرار دارد. سه دهانه، دو میل در ورودی و دو میل در خروجی آن است. خشک که است هیچ! کلی هم آشغال و زباله دور و بر آن ریخته‌اند. مثل سایر وسایل نقلیۀ دیگر که از پل می‌گذرند من هم همین کار را ‌می‌کنم. پل دیگری نگذاشته‌اند که به این پل آسیب نرسانم. 
عوض دیروز هر چه جاده سربالایی بوده، امروز سرپایینی است. جاده سرسبزتر و آبادتر می‌شود. انگاری با پایین آمدن من، آب کوه ورزقان هم پایین می‎‌آید و ا پایین دست را آبادتر و خرم‌تر می‌کند. 
ولی به جایی می‌رسم که  سرعتم را کم می‌کنم، از بس این منطقه یعنی روستای اوغان زیباست. سه کیلومتر با شهر سراب فاصله ندارد. با یک پرس و  جو ساده با آقای صبری آشنا می‌شوم. بالاخره نمی‌شود من دست خالی از این روستا خارج شوم و هیچ از آن نگویم. 
صبری به همان اندازه  که تنومند است مهربان  و کار راه انداز هم هست. کنار خانه‌اش محل کارش است. تولیدی خیارشور دارد.  خیارهایی که در این روستا تولید می‌شوند هم خوراکی هستند و هم خیارشور. یعنی از خیارهای کوچک برای این کار استفاده می‌کنند. خیارشور را با ترکیبی از نمک و فلفل و سیر و شوید و ترخون آماده می‌کنند یک هفته تا ده روز داخل آب می‌خوابانند بعد روانه بازار می‌کنند. تا یک سال هم ماندگاری دارد.  الان هم فصل خیار است و به شدت مشغولند. 
این روستا یکی از قطب‎های اصلی کشاورزی است، به طوری‌که 2700 هکتاری زمین کشاورزی دارد. از جهت تولید گندم و جو و سیب‌زمینی و لبنیات خودکفاست. 70 – 80 چاق عمیق دارد. روستا به روستای پهلوانان معروف است.  اما وقتی با پیرمردان که روبروی کارگاه صبری نشسته‌اند صحبت می‌کنم حسابی از وضعیت آب و قطعی آب شاکی هستند. 
از یکی از آنها که کلاه لبه‌داری به سر دارد می‌پرسم «قبلا جمعیت روستا زیاد بود یا الان؟» 
می‌گوید: 
-    الان
-    جمعیت اون موقع زیاد بود یا الان؟
-    الان 
-    چاه‌های زیرزمینی اون موقع زیاد بود یا الان؟
-    الان 
با این سوالی که می‌کنم خودش هم تقریبا جواب این کمبودها را می‌فهمد. 
ولی آقای صبری با تایید صحبت‌هایم می‌گوید اگر از طرف مقامات بالادست همکاری‌های لازم برای مکانیزه کردن، لوله‌کشی، کانال کشی مناسب در روستا انجام شود، مسلما ما کمبود آب نخواهیم داشت. 
دلم لک می‌زند تا شب نشده  گشت و گذاری در روستا داشته باشم. این آرزو را مهران عسگری خیلی زود برآورده می‌کند. با هم به زمین‌ کشاورزی‌شان می‌رویم که پدر و مادر هر دو آنجا مشغول چیدن خیارها هستند. در فصل کشاورزی همۀ اعضای خانواده کار می‌کنند و شخص بیکار نمی‌توانید در روستا پیدا کنید. 
خانۀ پدری مهران خانۀ بزرگی است که نژاد‌هایی از سگ اصیل سراب در آنجا هست. سگ سرابی یکی از بهترین نژادهای سگ بومی در ایران است. بیشتر به عنوان سگ گله و نگهبان استفاده می‌شود. 
وزن این نژاد در نرها بین ۷۰ الی ۱۰۰ کیلوگرم و ماده‌ها ۶۰ تا ۸۰ کیلوگرم است، ارتفاع جنس نر بین ۷۰ تا ۱۱۰ سانتی‌متر و ماده‌ها بین۶۵ تا ۸۵ سانتی‌متر است. ارتفاع هم تا شانه سگ گرفته می‌شود و نه تا سرش.
از ویژگی بارز این سگ پوست کلفت آن است که حتی دندان و چنگال حیوانی مثل خرس هم نمی‌تواند در آن نفوذ کند. 
زمان‌هایی در شهر سراب این سگ‌ها به نمایش گذاشته می‌شوند و کسانی که علاقمند بودند با قیمت بالا خرید می‌کنند. 
شب در جمع صمیمانه عسگری هستم. رحمان برادر مهران هم می‌آید. هر دو جدی و مصمم هستند و اهل کار. شام خوشمزه‌ای می‌خوریم و صبحانه هم همینطور است. 
به سمت سراب  حرکت می‎کنم. در ورودی شهر ازدحام زیاد است. بازار هفته است که پنجشنبه‌ها برگزار می‌شود.  انواع میوه‌ها و سبزیجات در اینجا به فروش می‌رسد 
دوچرخه ناراحت است هم از ناحیه ترمز و هم جک. ترمز دیسکی است و هر کسی از تعمیرش سر در نمی‌آورد. بالاخره به دوچرخه امین می‌رسم و از عهدۀ تعمیرش بر می‌آید و یک حال خوب به دوچرخه‌ام می‌دهد. امین با یک امین دیگری هم آشنا می‌کند که از قضا از دوچرخه سوارهای فعال شهر سراب است. 
امین با سبیلی پرپشت و چهره‌ای مهربان می‌رسد. اصل رشتۀ تخصصی‌اش دومیدانی کار است و دوچرخه‌سواری به صورت کوهستانی و انفرادی انجام می‌دهد . 
دوچرخه‌مان را محل کارش می‌گذریم و به می‌رویم به گشت و گذار در شهر. سراب سرسبز و آباد است درختان از دو طرف خیابان سایه به خیابان افکنده‌اند . تیمچه بازار و مسجد جامع از مهم‌ترین قسمت‌های شهر هستند. 
لبنیات این شعر در منطقه معروفیت دارد.
برای ناهار سوار ماشین می‌شویم و به روستای تاران در شش کیلومتری سراب می‌رویم. آبگوشت خوشمزه ای را در یکی از رستوران‌ها می‌خوریم. 
 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

صبح را با آقای رجبی و یک لقمه نان و پنیر شروع می‌کنم. همین که می‌خواهم اداره ورزش و جوانان ترکمنچای را ترک کنم، خانم محمدی –  از مربیان ورزشی  – جلویم را می‌گیرد و یک سوغاتی خاص به دستم می‌دهد: یک پاکت پر از پودر سنجد.
پودر سنجد داستان خودش را دارد؛ از کوبیدن کامل میوه سنجد درست می‌شود، یعنی گوشت و پوست و حتی هسته‌اش را هم بی‌رحمانه آسیاب می‌کنند. نتیجه‌اش می‌شود مزه‌ای گس‌تر و جدی‌تر از خود سنجد. مردم آن را با شیر گرم می‌خورند و برای همه‌چیز نسخه می‌پیچند: از درد مفاصل گرفته تا مشکلات گوارشی. خلاصه چیزی شبیه نسخۀ خانگی دکترهای قدیم!
حرکت می‌کنم به سمت روستای ورزقان در شمال ترکمنچای. البته در آذربایجان باید مراقب اسم‌ها بود، چون دو ورزقان داریم: یکی روستا، یکی شهر! جاده خلوت و آرام است و بعد از ده کیلومتر به روستایی می‌رسم که به گردوهایش مشهور است.
در خروجی روستا مسیر سربالایی در دامنه کوه بزقوش شروع می‌شود. نامش هم ترکیبی است از «بز» و «قوش» به معنای پرندۀ خاکستری. محلی‌ها توصیه می‌کنند از این جاده خاکی و پرشیب نروم، اما من هم مثل همیشه در دنده لج گیر می‌کنم و می‌گویم: «نه! همین راه را می‌روم.»
بخش زیادی از مسیر را به جای رکاب زدن، مجبور می‌شوم دوچرخه را هل بدهم. بعضی جاها هم که می‌ایستم، دوچرخه بی‌رحمانه عقب عقب می‌آید. تنها دلخوشی‌ام این است که با بالا رفتن، هوا خنک‌تر می‌شود.
بالاخره به ارتفاع ۲۴۰۰ متری می‌رسم. در دامنه‌ها، دسته‌های گوسفند و چادرهای سفید عشایر دیده می‌شود. مردی با تراکتور می‌آید و داد می‌زند: «بیر شی لازم دییر؟» (چیزی لازم نداری؟). بعد هم یک موتورسوار می‌رسد، خسته‌نباشیدی می‌گوید و با سوتش سگی خسته را دنبال خودش می‌کشاند.
همین‌جا بود که بدشانسی سراغم آمد: ترمز عقب دوچرخه خراب شد و در یک چشم به هم زدن خوردم زمین! چنان دست به زمین کوبیدم که اگر دستکش نداشتم، دستم حسابی پوست‌کنده می‌شد. فرمان دوچرخه هم کج شد، اما با کمی تعمیر دستی درستش کردم.
ساعت دو و نیم بعدازظهر است که با علی ساقی، چوپان ۴۴ ساله اهل روستای کلهر در آن ارتفاعات آشنا می‌شوم. دو ماهی است که گوسفندهایش را به اینجا آورده. با نان، تخم‌مرغ و چای زغالی پذیرایی می‌کند؛ همان چای اصیل که طعمش نصف مسیر خستگی را می‌شوید. او می‌گوید: «وقتی دیدم بی‌خیال از کنار سگ‌ها رد شدی، فهمیدم این‌کاره‌ای!»
نکته‌اش را خوب می‌دانست: در مقابل سگ‌ها اگر بترسی، کارت تمام است.
علی می‌گوید ۳۵۰ گوسفند دارند و همراه سه نفر دیگر مراقبشان است. در زمستان، این منطقه غیرقابل سکونت می‌شود. سال‌ها پیش برف آن‌قدر زیاد آمده که یک گله زیر برف جان باخته‌اند. امسال هم بارندگی کم بوده و سرما باغ‌های گیلاس، گلابی و گردو را نابود کرده است.
چند کیلومتر جلوتر به دریاچه فاضل‌گولی می‌رسم؛ یک سد مصنوعی که سال ۱۳۶۴ برای کشاورزی ساخته‌اند. می‌گویند بهار، اینجا بهشت کوچکی می‌شود.
از دریاچه به بعد، مسیر سراشیبی است. به روستای «چیچک‌لی» می‌رسم. حس خوبی برای عکاسی و فیلم‌برداری دارم، اما ماجراهایش عجیب است: زنان و کودکان به محض دیدن دوربین فرار می‌کنند! زنان را می‌شود فهمید، اما فرار بچه‌ها آدم را گیج می‌کند. دهیار و اعضای شورا هم یا پیدا نمی‌شوند یا اگر هم پیدا شوند، همکاری خاصی نمی‌کنند. من هم ناامید، روستا را ترک می‌کنم.
هنوز از سرپایینی لذت نبرده‌ام که دو موتورسوار جوان جلویم را می‌گیرند. یکی گوشی ساده‌اش را درمی‌آورد، تماس می‌گیرد و بعد گوشی را به من می‌دهد! آن‌طرف خط کسی می‌پرسد چرا در «چیچک‌لی» فیلم گرفته‌ام. بعد هم کارت شناسایی می‌خواهد. نشان می‌دهم، اما وقتی نوبت به خودشان می‌رسد، معلوم می‌شود هیچ کارت معتبری ندارند! دعوای کوچکی سر همین موضوع درمی‌گیرد و بالاخره رهایم می‌کنند.
جاده را ادامه می‌دهم و به دامنجان می‌رسم؛ روستایی پای کوه. اینجا دهیارش، فریدون حسینی، با سابقه‌ی ۱۸ سال دهیاری و مدرک کارشناسی ارشد، چهره‌ای مهربان دارد. در ساختمان دهیاری، چند نفر برای مشکل آب جمع شده‌اند. مشکل جدی است: آب از صبح تا شب قطع است و شب هم چند ساعت با فشار ضعیف وصل می‌شود.
شب را با آبگوشتی زردرنگ شام می‌خوریم. طعمش ساده اما صمیمی است؛ همان غذایی که بیشتر از هر رستوران لوکس، با سفر و جاده می‌چسبد
 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

ترکمنچای دو جور نان گرد و ضخیم دارد؛ یکی معمولی و دیگری شیرین. صبح یکی از همان نان‌های معمولی را با کمی پنیر خامه‌ای و چای تازه‌دم در ورزشگاه می‌خورم. صبحانه‌ای ساده، اما دلچسب.
آقای رجبی هم پیدایش می‌شود. مثل هر روز اول صبح، کار همیشگی‌اش را انجام می‌دهد؛ آبیاری زمین چمن ورزشگاه. یکی از اهالی برایم تعریف می‌کند که هزینۀ چمن‌کاری را خیّری پرداخته است. با خودم فکر می‌کنم اگر به جای چمن طبیعی، چمن مصنوعی کار می‌گذاشتند، هم در مصرف آب صرفه‌جویی می‌شد و هم کار رجبی کمتر. درست است که چمن مصنوعی دوام بالاتر و نگهداری آسان‌تر دارد، اما سختی ِخودش را هم دارد و سطحش لغزنده‌تر است. با این حال، در روزگاری که باران کم می‌بارد، شاید همین انتخاب هم ناگزیر بوده است.
وجه تسمیه ترکمنچای به روزگار اتابکان برمی‌گردد. آن زمان گروهی از ترکمانان به اینجا مهاجرت کردند و نام آن شد «ترکمن کَندی». «کَند» در زبان ترکی یعنی روستا. همین پسوند را در نام روستاهای دیگری هم می‌بینیم؛ مثل داشکندی، قاضی‌کندی یا بالش‌کندی. کم‌کم این نام به «ترکمنچای» تغییر یافت. «چای» در زبان ترکی یعنی رودخانه، و همین رودخانه امروز درست وسط شهر جریان دارد و آن را به دو بخش شرقی و غربی تقسیم می‌کند.
این شهر در گذشته اهمیت بیشتری داشت. جاده میانه–تبریز، یا به عبارتی تهران–تبریز، از دل ترکمنچای می‌گذشت. حتی ناصرالدین‌شاه در سال ۱۲۹۵ هجری قمری به اینجا سفر کرده بود. اما با روی کار آمدن پهلوی، مسیر جاده تغییر کرد و سهم ترکمنچای کم‌رنگ‌تر شد.
شهر، تاریخ خیلی کهنی ندارد و همان اندک آثار تاریخی هم که داشته، از بین رفته است؛ مثل حمام امیرکبیر که به دستور خود امیرکبیر ساخته شده بود.
خیلی دلم می‌خواست محل امضای قرارداد ترکمنچای را ببینم؛ همان قراردادی که باعث جدایی ایروان، نخجوان و بخش بزرگی از تالش از ایران شد. آقای اصغری فرهنگی و اهل آموزش‌وپرورش، لطف می‌کند و مرا به آنجا می‌برد. اما امروز اثری از گذشته نیست؛ نه عکسی، نه تابلویی. ساختمان به منزل مسکونی تبدیل شده است.
ترکمنچای زمانی به «شهر هزارچشمه» معروف بود. امروز اما بیشتر آن چشمه‌ها خشکیده‌اند. مهدی اصغری، برخی از چشمه‌ها را نشانم می‌دهد؛ بعضی کم‌رمق، بعضی هم کاملاً خشک.
برای بررسی بیشتر به اداره منابع آب شهرستان می‌روم. این اداره مسئول مدیریت پایدار و قانونی منابع آب است؛ از حفاظت گرفته تا تأمین نیاز شرب، صنعت و کشاورزی. رئیس اداره، آقای پزشکی، دل پُری دارد. با احتیاط آمار می‌دهد اما صریح می‌گوید:
«بارندگی خیلی کم شده؛ پارسال تا مرداد ۳۲۴ میلی‌متر داشتیم، امسال ۲۰۸ میلی‌متر. از طرفی هم در سال‌های گذشته مجوزهای بی‌رویه برای حفر چاه‌های عمیق داده شد. حتی بعضی از چاه‌های مجاز بیش از اندازه حفر شده‌اند.»
از او می‌پرسم چه راهکاری هست. پاسخ می‌دهد:
-    تغییر الگوی کشت، تغییر روش آبیاری به قطره‌ای، نصب کنتورهای هوشمند، بازرسی‌های مداوم، قطع برق مشترکان پرمصرف و البته فرهنگ‌سازی بین کشاورزان برخی از این راهکارها است.
می‌گوید در همین سه ماهی که مسئول شده، ۲۰۰ پرونده شکایت مربوط به چاه‌ها و استخرهای غیرمجاز داشته و برخی از چاه‌ها هم پر شده‌اند. حتی فیلمی از پرشدن چاه‌ها نشانم می‌دهد.
با همه این مشکلات، آب ترکمنچای طعم بی‌نظیری دارد. تا حالا فقط یک‌بار چنین آبی چشیده بودم؛ آن هم در چشمه دیمه چهارمحال بختیاری. با خودم فکر می‌کنم اگر وسیله داشتم، حتماً دبه‌ای از این آب با خودم می‌بردم.
شهر به صورت شمالی–جنوبی گسترش یافته و خیابان‌های اصلی‌اش را درختان بلند سایه زده‌اند. هوایش پاک و شفاف است. باغ‌ها در شمال شهر، نقش بزرگی در لطافت هوا دارند. محصولاتی مثل سیب، گردو و بادام، عمده تولیدات این باغ‌هاست.
دیداری هم با جمال سلیمی دارم؛ هنرمند نقاش ترکمنچای. از کودکی با حمایت پدر و دایی‌اش وارد دنیای رنگ و بوم شد. بعد هم در دانشگاه اصفهان فنون نقاشی آموخت. امروز بیست سال است که آموزش می‌دهد. او نگاه مالی به آثارش ندارد و آن‌قدر به نقاشی‌هایش دل‌بسته است که حتی کارهای سفارشی را هم دلش نمی‌آید بفروشد. تاکنون هفده نمایشگاه برگزار کرده و همچنان با عشق ادامه می‌دهد.
شب به خانۀ مهرداد می‌رویم. ده نفری دعوت کرده است. همه از علاقمندان ورزش و دوچرخه سواری هستند. غذای مفصلی به تنهایی پخته است. گذشته از سفرۀ رنگارنگش، انواع میوه‌ها را هم روبروی‌مان می‌چیند. در آن جمع، درباره دوچرخه‌سواری، لذت و چالش‌های مسیرها با آن‌ها صحبت می‌کنم و حس حضور در این شهر کوچک اما زنده و پر از تلاش مردمانش را بیشتر درک می‌کنم.
 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

دو جوان و یک مرد تبریزی همسفرم هستند. جوان‌ها همان اول به تخت بالایی کوپه رفتند و خوابیدند. قطار سوت‌زنان راه طولانی‌اش را طی می‌کند.
سلیمی مرد روبروی‌ام اهل شهر ترکمنچای است. اخیراً در سفری با دوچرخه به آذربایجان شرقی از این شهر دیدن کرده‌ام. چند دوست مشترک در همان اول هم پیدا می‌کنیم و همین می‌شود بهانه‌ای برای دوستی‌مان. ساندویج اضافه آورده‌ام و او را مهمان می‌کنم سلیمی هم با چای و سیب‌های باغش و نان محلی‌اش، میهمانم می‌کند. یک بده‌بستان دوستانه و صمیمانه.
سلیمی یک سال به بازنشستگی‌اش مانده و به همین دلیل برای شرکت ریل‌سازی و تونل‌سازی راهی ایرانشهر می‌شود.
بعد از هجده ساعت و عبور از جاده‌های بیابانی، جنگلی و خانه‌های کویری، ساعت ده صبح به زاهدان می‌رسیم. امیرعلی دنبالم می‌آید. قیافه‌اش نسبت به نه سال پیش خیلی تغییر کرده، اما چشمانش همان چشم‌ها هستند. اولین بار در سال ۹۵ با او و پدرش، پرویز کیانی، آشنا شدم؛ آن هم در سفری که با دوچرخه از خراسان جنوبی به سیستان داشتم. انگار در هر آشنایی، دوچرخه‌ام هم حضور دارد.
به جز من، مهمانان دیگری هم آمده‌اند؛ از جمله فولادی و خانواده‌اش از مازندران و اکبری و همسرش از خراسان جنوبی. همه آماده می‌شوند برای مراسم عروسی که شب برگزار می‌شود.
نزدیک غروب، کیانی و خانواده‌اش برای مقدمات عروسی زودتر به تالار می‌روند و بعد برگردند. من و فولادی گرم صحبتیم که اکبری با هول و هراس می‌آید و می‌گوید:
– گوسفندها نیستن!؟
– یعنی چه که نیستن؟
– حیاط اوردم، خودم تحویل گرفتم، ولی الان نیستن.
– مگه چند تا بودن؟
– دو تا.
چشمانش تقریباً از حدقه در می‌آید. به کوچه نگاه می‌کنیم، خبری نیست. فولادی به کیانی زنگ می‌زند. کیانی پشت تلفن قهقهه می‌زند و می‌گوید:
– مگه میشه نباشه؟
من با خودم فکر می‌کنم این آقای کیانی دیگه چقدر بی‌خیاله!
اکبری با همان استرس می‌گوید:
– نیست! هر جا نگاه می‌کنم، نیست.
آخرش کشف می‌شود که خودشان برده‌اند و اکبری با خنده می‌گوید: «انتقام این شوخی را می‌گیرم.» و این انتقام خیلی طول نمی‌کشد.
روز بعد با اکبری، همسرش و کیانی به بازار می‌رویم. کیانی دنبال میهمانانش در جای دیگری از بازار است. اکبری به شتاب به سمت کیانی می‌رود و می‌گوید:
– خانمم با یکی از فروشنده‌ها بدجوری دعوا کرده، بیا یه کاری کن. من هر کاری می‌کنم، هیچکدام کوتاه نمی‌آیند.
کیانی بدو دنبال اکبری می‌آید. من هم تعجب می‌کنم چرا این همه به هم ریخته است. تازه می‌فهمیم که این نحوه انتقام اکبری از گوسفنددزدی بوده است. همه می‌خندیم.
وقت رفتن به مراسم عروسی، کیانی ماشینش روشن نمی‌شود، فولادی موبایلش هنگ می‌کند و من کارت بانکی‌ام گم می‌شود؛ اما به هر زحمتی خودمان را به تالار ائل‌گولی می‌رسانیم.
تالار دو بخش زنانه و مردانه دارد. رنگ داخلی تالار یک‌دست سفید است. بعد از صرف شیرینی و شام و آمدن داماد و خوش و بش با مهمانان، ساعت یازده بیشتر مهمانان می‌روند و اقوام نزدیک به تالار زنانه می‌روند که مساحت بزرگتری دارد.
زنان با آمدن مردان خود را می‌پوشانند. ابتدا اقوام داماد و بعد اقوام عروس هدایای خود را می‌دهند؛ بیشتر به صورت نقدی و برخی هم طلا. مجری، مردی نسبتا مسن، مبالغ را اعلام می‌کند. سپس رقص و پایکوبی جوانان تا پاسی از شب ادامه دارد.
در پایان مراسم، برخی از کسانی که هشت سال پیش در سفر دوچرخه‌ای دیده بودم، تغییر چهره‌های محسوس داشتند، به‌خصوص بچه‌ها. مراسم با قربانی کردن گوسفندان روبروی خانه عروس، دختر آقای کیانی، به اتمام می‌رسد. همۀ این کارها را هم اکبری انجام می‌دهد. 
صبح که بیدار می‌شوم، خودم را تنها در پذیرایی می‌بینم. خانمی می‌آید و صبحانه می‌آورد. یک لحظه فکر می‌کنم خواب زده شده‌ام. از خودم می‌پرسم: آیا این دختر همان عروس دیروز نیست؟ او به من می‌گوید:
– پدرم معذرت خواهی کرد و برای کاری به اداره رفت، گفت صبحانۀ شما را بدهم.
بعد می‌فهمم که عروس، درست روز قبل و بعد از عروسی، امتحانات دانشگاهی هم داشته است! عجایب نسل امروز.
کمتر پیش می‌آید کسی به زاهدان برود و از چهارراه رسولی دیدن نکند. سال‌ها قبل که این قسمت شهر را دیده بودم، وضعیت مناسبی نداشت؛ اما حالا با سنگفرش خیابان، خیلی بهتر شده است. انواع کالاهای استوک و نو، پوشاک و ادویجات و وسایل الکترونیکی با قیمت‌های مناسب عرضه می‌شوند. برای قیمت بهتر دو اصل مهم است: یکی اطلاع از قیمت پیش از خرید و دیگری چانه زدن.
اما جایی که کمتر کسی می‌رود، بخش‌های حاشیه‌ای شهر است. کسی نمی‌رود، اما من با دوچرخه‌ای که کیانی آماده کرده است، به این قسمت‌ها رفتم. خانه‌های درب و داغان، کوچه‌های آسفالت‌نشده و پر از زباله، چهره زشتی از شهر نشان می‌دهند. امیدوارم همان‌طور که وضعیت چهارراه رسولی بهتر شده، این مناطق و مردم هم در گذر زمان بهتر شوند.

یکی از طولانی‌ترین و زیباترین مسیرها ریلی ایران مسیر تهران به زهدان است. 
در این مسیر جنگل‌های تاغ و گز و کویرهای لخت و عریان و ماسه بادی‌ها و مناظر خیلی مناظر شگفت انگیز دیگری را می‌توان نظاره کرد. 
یکی از مهمترین جاذبه‌های دیدنی و مراکز خرید زاهدان چهار راه رسولی است. 
در این چهار راه شما می‌توانید انواع وسایل برقی، پوشاک، ادویه‌جات و استوک را با قیمت مناسب تهیه کنید. فقط دو نکته را فراموش نکنید اول اینکه قبل از خرید کالا از قیمت آن اطلاع داشته باشید دوم اینکه  عجله نکنید قشنگ بگردید و بعد چونه زدن را فراموش نکنید.
در اصل من برای یک مراسم عروسی به زاهدان رفته بودم که خیلی خوش گذشت. 
اما کاستی‌هایی هم در این شهر است  مثل وضعیت ناجوری که در قسمتهای  حاشیه ای این شهر وجود دارد. خیابان‌های آسفالت نشده و درب و داغان و و پر از زباله 
وضعیت خانه و مردم  این مناطق هم تعریف ندارد.
امیدوارم همونطورکه وضعیت چهارراه رسولی نسبت به سالهای قبل بهتر شده این مناطق هم از این وضعیت فقر حاکم بیرون بیایند. 
 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

 کتابی که وقتی بازش می‌کنی نمی‌خواهی زمین بگذاری.  من از ساده و روان بودنش خیلی لذت بردم. راسخی با فصل‌های کوتاه به خاطرات خودش با کتاب می‌پردازد. به گفتۀ خودش با کتاب عشق بازی می‌کند. 
فکر و ذهن و اندیشه‌اش کلا دور کتاب می‌چرخد. 
در فصل «ذهن درد» دیگر نتوانستم با سرعت عبور کنم وقتی می‌گوید: کاش دنیای ذهن هم  مثل دنیای جسم هر وقت با مشکل روبه رو می‌‍شد، مثلا هرگاه از محتوا خالی می‌شد و نادانی و جهالت تمام زوایایش را پُر می‌کرد، درد می‌کرد و با درد خبردارمان می‌کرد. 
دردمندان ذهنی خست روا نمی‌داشتند. برای سلامتی ذهنِ خود پول پای کتاب می‌ریختند. برای دسترسی به چنین کالای درمانگری کمر همت می‌بستند. ساعت‌ها پای این دارو می‌نشستند و با حرص و ولع سطر سطرش را می‌خواندند. 
از رویای دیگرش می‌گوید: کاش جلوی کتاب‌فروشی‌ها مثل داروخانه‌ها شلوغ بود. 
از فلسفۀ موفق می‌گوید.
 به ارزش کتابهایی می‌پردازد که نحوۀ درست اندیشیدن را می‌آموزند و نه اندیشه‌ها را. 
به مقایسۀ کافه کتاب‌های دیروز و امروز می‌پردازد. 
از کتاب‌های کرایه‌ای یاد می‌کند. 
او میزان سواد را با کتاب و مطالعه سنجیده ارزیابی می‌کند نه با شمار سالهای تحصیل.
یادداشت‌های یک کتاب‌باز راهی  است برای آنان که به دنبال آرامش ذهن هستند. 
همرخ نگاشت این کتاب را به چاپ رسانده است. 
 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

 

مستند ثروتمندهای بی‌خانمان محصول کشور استرالیا به معضل بی‌خانمانی می‌پردازد. 
در این مستند پنج نفر میلیونر داوطلب تجربه زندگی بی‌خانمان‌ها در مدت زمان ده روز می‌شوند.
 وسایل ارتباطی و پول آنها گرفته می‌شود.  
هر کدام تجربه خاص خودشان را دارند ولی بالاتفاق خسته، دلزده و بعضی هم گریان می‌شوند. 
با همه اینها، این تجربه تجربه‌ای است محدود و کمی هم تصنعی. 
اما مشکل اساسی اینجاست که هیچ وقت هیچ کس نمی‌تواند تجربه زیست دیگری را واقعا تجربه کند. 
هیچ‌کس اساسا نمی‌تواند دقیقا بیانگر احساسات و روحیات و ویژگی‌های طرف مقابل باشد. 
نه آن ثروتمند می‌تواند به درون فقیر دست پیدا کند و نه آن بی‌خانمان می‌تواند ببینید در دل آن فرد به ظاهر بی‌درد چه می‌گذارد. 
هر کس تجربه خاص خودش را از زندگی دارد و چه بهتر که کسی دیگری را قضاوت نکند. 
 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

هیچ جنبنده و خزنده و پرنده ای دیده نمی شود. فقط چند مورجه سیاه سرگردان را روی زمین می بینم که دانه کشان به مقصدی نامعلوم می روند. ردشان را می گیرم تا به لانه شان می رسم. حداقل می دانند آردی و جای گرمی دارند.
-    حالا تو از کجا فهمیدی جاشون گرمه!
-    خب! همین که باد به سروصورتشون نمی زنه یعنی گرم دیگه
-    عجب استدلالی!
کوچه را نگاه می کنم. خسته و کلافه ام. جای ستاره ها در آسمان روستا خالی است. چراغ های روستا جای ستاره های آسمان شب را گرفته اند. چراغ تیر برق دراز هم با تعجب به من زل زده. احتمالا از خودش می پرسد این مرد کاپشن آبی دوچرخه سوار عینکی سرپوشیده توی مسجد روستا چکار می کند؟ 
خوابم می آید. کم مانده روی زمین ولو شوم. کاش به قد و قواره مورچه ها می شدم می رفتم منزل شان برای چاق سلامتی.
مسجد حیاط بزرگی دارد، اما در نمازخانه بسته است. باد سردی گرداگرد حیاط می چرخد و هجوم می آورد به بدنم. انگار آدمی حقیرتر و ضعیف تر و دم دست تر از من پیدا نکرده. از کاپشنم رد می شود.   تا مغز استخوانم می رود. 
 نیم ساعت می شود زیر این سرمای کوفتی منتظرم. دو نوجوان پِچ پِچ کنان از کنار مسجد  رد می شوند. با دیدن من، انگار جن زده شده باشند. با چشمان گرد قُلنبه براندازم می کنند. حالی شان می کنم دوچرخه سوارم و برای استراحت به روستای «دره اناری» آمده ام. اگر خدا بخواهد، قراری هم با دهیار روستا دارم. وقتی خیالشان راحت  می شود جن نیستم، دعوتم می کنند به خانه شان. شماره می دهند اگر دهیار نیامد تماس بگیرم. 
لبخندی می زنم. مسیر رفتنشان را نگاه می کنم. احتمالا به خانواده شان بگویند «جنِ دوچرخه سوار به خانه مان دعوت کردیم.» به هر حال خوش بحالشان که جای گرمی دارند و زود می توانند بخوابند. اما این به معنای این نیست که از این لحظات بدم بیاد و یا اینکه مرض سادیسمی در وجودم باشد. اینطور نیست.
این شرایط باعث می شود قدر لحظات خوش دیگر را بهتر بفهمم. زندگی هم در ورطه تکرار نیافتد. این هم از آن سخنان حکیمانه بود.
 نیم ساعت بعد ماشین پژوی سفید رنگی جلوی مسجد می ایستد. مجید کریمی دهیارِ روستا  اول معذرت خواهی می کند و بعد دعوت به خانه شان می کند. تردید در گفتنش می بینم. می گویم«اگه در مسجد را باز کنی، مثل اینکه به خونت رفتم». نصف شب زمان مناسبی برای رفتن به خانه مردم نیست. می گوید«برم شام بیارم». می گویم «خوردم». ولی راستش نخوردم. می دانم برود دیگر آمدنش معلوم نیست به کی می افتد. 
داخل مسجد می شویم. سریع بخاری را روشن می کند. سرما تسلیم می شود و دنبال شب گردی اش می رود.  مجید چایی دم می کند تا از درون هم گرم شوم. بدون اینکه بخواهم از سفرهایش می گوید و ایرانگردی هایش. حال و حوصله شنیدن ندارم، از بس خوابم می آید. ولی وانمود می کنم که شش دنگ حواسم به اوست.
تا می رود بساط شام را پهن می کنم؛ کنسرو ماهی ام، قرص جوشان ویتامین سی در آب  و نان. 
بعد چراغ ها را خاموش می کنم  و می لولم داخل کیسه خواب. چند ثانیه نمی شود خواب پلک هایم را به شدت  فشار می دهد. 
روز بعد  به سمت رامهرمز می روم.  


ساعت ها رکاب رکاب تا وقت ظهر به رامهرمز می رسم. از یک سربالایی که اشراف به شهر با حاشیه سبز دارد.
 وارد رامهرمز می شوم. 
در اولین خیابان یعنی خیابان شهید رجایی، برای لحظاتی می ایستم. شهر چهره خسته ای دارد. خانه ها انگار  چند دهه دست نخورده باقی مانده اند. تجربه برایم ثابت کرده است که هر چه از پایتخت دورتر می شوم، چهره شهرها همین طور عقب مانده تر و قدیمی تر می شود. امکانات شهری به کمترین مقدار می رسد. پایتخت انگار سرچشمه پرآبی است که آب را از جاهای دیگر کشور می  مکند. نهایت سخاوتمندی اش هم دادن آن به دور بری هایش هست.
وقت ظهر رفت و آمد هم در خیابان نیست. برخلاف دیشب هوا گرم و مطبوع بهاری حالم را خوب می کند. مغازه فلافلی می روم تا فلافل جنوبی را تست کنم. اصلا کسی به  استان خوزستان بیاید و فلافل نخورد، سفرش قبول نمی شود. 
 سفارش دو پرس فلافل می دهم. خودکشی می کنم در این تعداد خرید!
 موبایلم را باز می کنم تا بیشتر در مورد رامهرمز بدانم. 
رامهرمز از شمال به ایذه،  از جنوب به بندرماهشهر و از غرب به ارتفاعات کوهستانی راه دارد. تا مرکز استان یعنی اهواز صد کیلومتر فاصله دارد.
بختیاری ها، عرب ها و ترک ها قشقایی ساکنان این شهر را شکل می دهند.  آب و هوای گرم در کنار  رودخانه جراحی، این شهر را مساعد برای انواع محصولات کشاورزی و باغداری مثل خرما و نارنج و لیمو و ترنج کرده. سبزیکاری هم در این شهر رونق دارد. 
شاید به خاطر همین شرایط این شهر دارای اماکن تاریخی مثل گور هرمز ساسانی، غار صیدون کبوتری، قلعه داودختر، قلعه امیرمجاهد، قلعه یزدگرد است. 
سومین میدان بزرگ نفتی ایران، میدان نفتی مارون، در محدوده این شهر قرار دارد. از خودم می  پرسم پس سهم این شهر از این همه آثار تاریخی، مناظر طبیعی، محصولات کشاورزی چیست؟ چرا ظاهر این شهر اینطور قدیمی مانده؟ این شهر اگر نفت را هم نداشته باشد، با دیگر ظرفیت های طبیعی و تاریخی اش، می تواند مسافران زیادی را به سمت خود بکشاند  و منبع درآمد خوبی هم برای شهر داشته باشد.  این بدترین نوع عدالت است که درآمدهای اصلی این شهر، به شهر نزدیک پایتخت برسد، ولی شهر دیگه هیچ!
کار از این روضه خوانی گذشته، دو فلافل چنان قوتی به من می دهد که حرکتم را ادامه می دهم تا به میدانگاهی می رسم. پرسان پرسان ساسان را پیدا می کنم. 
یک لحظه خودم را داخل پراید می بینم. راننده اش مهدی است. ساسان هم با دست راست به ماشین و دست چپ به فرمان دوچرخه ام هدایت دوچرخه را به عهده دارد و مسیر خانه شان را نشان می دهد. ماشین به هر دست اندازی که می رسد انگار قلبم می خواهد بیافتد وسط خیابان. می گویم نکند ساسان تعادلش را از دست بدهد و زمین بیافتد. شاید هم نگرانی ام از خود دوچرخه باشد که این نهایت بدجنسی ام را می رساند. امیدوارم که این طور نباشد.
در محله قدیمی از شهر رامهرمز به خانه شان می رسیم. حیاط خانه شان که وارد می شوم. اول سرم را به سمت راست بر می گردانم و حیاط بزرگی می بینم. پدر که پیرمردی نزدیک هفتاد سال دارد با پیرهنی سفید و ماسک زده بر روی صورت روی صندلی نشسته و خوش آمد می گوید. 
ساسان ابوالعباسی ورزشکار و طبیعت دوست علاوه بر من، یک زوج و یک خانم  مهمان دارد. مهدی باقری به همراه همسرش فاطمه آمده، هر دو مازندرانی، اهل کوهنوردی و طبیعتگردی هستند. توی همین طبیعت با هم دیگر آشنا شده اند. چند وقتی با هم سفر رفته اند و یکهو ببخشید اشتباه شد در یک مدت زمان نسبتا طولانی می فهمند که چقدر به درد هم می خورند. پس برای اینکه کار از کار نگذرد تصمیم می گیرند طی یک فرایند مثل سایرین حلقه ازدواج رد و بدل بکنند و   با هم بیافتند در مسیر زندگی و سفر. 
کار و بارشان مشخص است. مهدی نمی گفت خودم می فهمیدم که آهن فروشی است. از بس چهره آهنی دارد. برعکس چهره اش، خیلی نرم و مهربان و شوخ طبع است. همسرش کار فروش لوازم کوهنوردی هم به صورت آنلاین و فروشگاهی انجام می دهد. این طور زوج هایی معمولا زندگی های خوبی هم تجربه می کنند، چرا که توی طبیعت و میان سختی ها و رنج ها و خاطرات توانستند روحیه های همدیگر را خوب بشناسند. 
اما خدیجه برزمینی هم همراه شان است از استان گلستان.  سفر او با یک کوله به تنهایی  از مازندران به شهر ایذه بوده که با مهدی و فاطمه آشنا می شود و با آنها سفرش را ادامه می دهد تا سر از رامهرمز در می آورد. می گوید دوچرخه سواری هم می کند و سابقه رکاب زدن طولانی دارد. 
 برگردیم به خود ساسان که میزبان من و ما هست. ساسان متولد هفتاد است. تجربه کارهای مختلفی از فلافلی گرفته تا کار در تریلی، لوله کشی، سفید کاری را دارد.  الان هم کار تعمیر و فروش دوچرخه انجام می دهد. اینطور نیست که فقط عضو انجمن دوستداران طبیعت باشد، بلکه کارهای زیست محیطی مثل درختکاری، اطفای حریق جنگل، رهاسازی بلبل و جوجه تیغه درمان شده از خشم طبیعت و انسان را انجام می دهد. مسلما همچین شخصیتی باید کوهنورد و دوچرخه سوار هم باشد. ولی نمی دانید که قهرمانی دوچرخه سواری هم دارد. 

ساسان در حال نشان دادن میوه کُنار باغچه شان 


خانه پدری بزرگ دارد. درختان کُنار و نخل از درختان جنوبی هستند که هر دوی آنها در داخل حیاط خانه به تماشای میهمانان ایستاده اند. این درختان هم میزبانی پرنده هایی مثل گنجشک و بلبل جغد را بر عهده دارند. در عوض پرندگان هم به اجرای کنسرت موسیقی طبیعی پرداخته اند. 
بخشی از باغچه را هم به کاست سبزی اختصاص داده و زباله های قابل بازیافت را در قسمتی از باغچه قرار داده تا شیره آنها توسط خاک کشیده شود و غذایی برای سبزیجات شود. 
گوشه از پذیرایی خانه دوچرخه چند نفر کنار هم به ردیف ایستاده اند. دوچرخه ساسان، پدرش، برادرش، زن برادرش و برادر زاده اش.

دوچرخه ها

دوچرخه های ردیف شده در داخل اتاق 

از ساسان می پرسم:  
-    حیاط به این بزرگی دارید، چرا دوچرخه ها را  داخل خونه گذاشتید؟ 
-    به خاطر دزدها!
جواب کوتاه، مختصر و صریح! دزدها هم احتمالا از شکم پری دست به این کارها می زنند شاید هم به دنبال فرونشاندن هیجانات و شاید هم تحت تاثیر شبکه ها و ماهواره ها و بازی های کامیپوتری باشند. این هم نقلی قولی است.
قورمه سبزی جا افتاده مادر ساسان حالم را حسابی جا می آورد. 

استراحت و صرف صبحانه در مسیر باغملک به رامهرمز

 

باغ ملاعلی از باغ ها اطراف رامهرمز 

نخل های جنوبی با گل های کاغذی که نماد گرما خوزستان هستند 

با جمع دوستان در حال صرف هندوانه 

 

 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

 

تابستان ها با خانواده، یا زنجان تلپ بودیم  یا  شهرقدس نزدیکِ شهریار. شهرقدس به خانه دایی مان می رفتیم و زنجان هم به خانه دوم مان که مستاجر داشتیم. اصلا بجز این شهرها جای دیگر نداشتیم که برویم. باز جای شکرش باقی ست که همین ها را هم داشتیم، خیلی ها آن روزها حسرت ما را داشتند. مثلا یک جورایی جزو متفاوت ها بودیم. اما این دو شهر دور از هم یک وجه اشتراک داشتند؛ تریلی. حتما می پرسید تریلی هم شد وجه اشتراک!؟ حالا آب و هوا و دار و درخت و ساختمان و بازار باشد یک چیزی. 
الان دلیلش را می گویم.
دایی ام در سازمان آب تهران کار می کرد.  راننده تریلی بود. زنجان هم یک همسایه داشتیم که مش صفر صدایش می کردیم. از قضا او هم دامادی داشت به اسم رسول که تریلی داشت. وجه اشتراک تریلی به اینجا بر می گردد بی هیچ حاشیه و پیچیدگی خاصی. رسول فصل تابستان با تریلی و خانواده اش می آمد به خانه پدرزنش. سفر با تریلی در مخیله خیلی ها نمی گنجد. آن موقع از این کارها میان مردم زیاد مرسوم بود. هر چند که کسانی امروزه این سنت  حسنه را حفظ کرده اند و حسابی آن را پاس می دارند. 
من عاشق ماشین های بزرگ و گُنده بودم. توی زنجان خانه مان کنار خیابان بیست متری بود . ساعت ها می نشستم کنار خیابان و حرکت اتوبوس های خطی را تماشا می کردم. بیشتر تمرکزمم روی لاستیک های شان بود تا خودشان. شاید به این خاطر که قد و اندازه ام بیشتر از لاستیکش نمی شد. عاشق حرکت بودم. لودر و ماشین معدن نمی گویم که قصه هفتاد من می شود. آن موقع ها مثل امروز تلویزیون و موبایل و اسباب سرگرمی به این شکل نبود که.
دایی ام یک وقتی ماموریت داشت بندرعباس برود و لوله های بزرگ بتونی بیاورد. هر سفرش یک هفته ای طول می کشید. خیلی به او التماس می کردم که من را هم یکبار ببرد. او هم قول می داد ولی نمی برد. تنها کاری که کرد یکی دوباری به اداره شان در خیابان حجاب کنار پارک لاله برد و آنجا سوار تریلی ام کرد آن هم در حد دویست سیصد متر. چقدر کیف کردم در آن موقع! بعدها هم که بزرگ تر شدم حق به او دادم. واقعا شدنی نبود. آخر یک بچه چطور می تواند مسیر طولانی یک هفته ای را با تریلی آن هم در آن گرمای سوزان جان کن جایی برود؟
در زنجان هم می نشستم فقط با حسرت تریلی آقا رسول را نگاه می کردم. شب ها که می شد می رفتیم با بچه های همسایه، دور  و بر  همان تریلی قایم موشک بازی می کردیم. شاید هم دلیل این علاقه به پنج سالگی ام برگردد. زمانی  که پدرم برای اولین و آخرین بار برایم یک هدیه برایم خرید. آن هم یک کامیون اسباب بازی. تقریبا همه خواهر ها و برادرهایم به مرز جنون رسیدند از بس حسادتشان فوران کرد. 
سوار تریلی نشدم ولی سوار دوچرخه شدم. تریلی که نمی توانستم بخرم چون نه پولش را داشتم و نه گواهینامه اش را  و نه  عرضه اش را. یا باید می رفتم یک تریلی اسباب بازی دوباره می خریدم که در اینجا باید عدد سن را در نظر گفت و یا به دوچرخه بسنده می کردم. پس دوچرخه خریدم. آخرش هم دوچرخه مرا دوبار به تریلی رساند. 
رساندن اولین بار به ده سال قبل برمی گردد. با دوچرخه سفری از شمال غرب ترکیه به گرجستان و از آنجا به ارمنستان داشتم. سفرم بعد از دو هفته در مرز «نوردوز» مرز ایران و ارمنستان به پایان  رسید. شب به مرز رسیده بودم. نمی توانستم آن موقع از شب برگردم. هم آسمان تاریک شده بود و هم ماشین نبود. کنار یکی از تریلی های ترانزیتی در حال استراحت چادر زدم. صبح آن روز بعد به طور خیلی اتفاقی با پیرمردی آشنا شدم که از قضا تریلی هم داشت. مسیرش تبریز بود، همانجایی که من می خواستم بروم.  آمده بود بارش را در مرز ارمنستان خالی کند و برگردد. وقتی به او می گویم «منم تبریز می بری، دوچرخه دارم» می گوید«بیا! مشکلی نداره» می گویم«کرایه اش چقدر می شه؟» می گوید«حالا بیا بالا! کی  حرف کرایه زد؟». با خودم می گویم کرایه اش هر چقدر شد به او می دهم بالاخره بعد از دو دهه آرزو، سوار تریلی می شوم. برایم باور کردنی نبود. آرزو هم صدایم را شنیده بود.
اولش با راننده صحبتی نکردم. جاده باریک بود و  پرپیچ و خم و خطرناک. هر کلمه صحبت کردم می توانست باعث حواس پرتی راننده و رفتن به دره و مرگ حتمی و بعد اولین و آخرین بار سوار شدنم به تریلی. بعد از خروج از میان کوه ها و رسیدن به جاده صاف رشته کلام را به دست می گیرم. سه چهارساعتی طول کشید تا به تبریز برسیم. خیلی کیف داد.آخرش دعوت و اصرار که برم خانه اش. وقت کم بود و نپذیرفتم. همین که در این چند ساعت سوار تریلی اش شده بودم، انگار که چند روز خانه اش مهمان بودم. کرایه را هم هر کاری کردم نگرفت.
دومین بار هم در همین شهر «قلعه تُل» اتفاق افتاد. در قلعه تل بعد از صبحانه، غوطه ور در افکار بودم که مسلم می گوید«پاشو بریم بچه ها  اومدن!» 
از دیشب هماهنگ شدیم که  امروز با تریلِی داوود کیانی و دوستان جدید تازه کشف کرده ام به روستای «مال آقا» برویم. من راننده تریلی ها را آدم ها صبوری می دانم به چند دلیل! 
تریلی ها در جاده با کمترین سرعت حرکت می کنند حتی بعضی وقت ها کمتر از یک دوچرخه سوار. به هنگام تحویل و دریافت بارها ساعت ها و شاید روزها معطل می مانند و صبوری می کنند. حالا این صبوری را مقایسه کنید با صبوری ما در نان گرفتن. وای به حال روزی که سه نفر جلوتر از ما در نوبت باشند.  در جاده های باریک و پرترافیک باید به کناری بکشند تا دیگر ماشین ها به راحتی بتوانند حرکت کنند. تا حالا هیچ وقت به رغم تصور خیلی ها،  تریلی ها برای من  در جاده مزاحمتی نداشته اند. همیشه با فاصله زیاد از کنارم حرکت کرده اند درست برعکس موتورها که بلا هستند و دردسرساز و آزاردهنده! کلا سرعتی ها خطرسازترند. 


علی و مسلم هوایم را دارند. تا سوار ماشین می شوم به کابین عقب می روند. من هم کنار داوود می نشینم. داوود با آن تیپش جان می داد برای سفرهای ترانزیتی. یادم هست سال ها قبل که  برادرم در دانشگاه تربیت مدرس درس می خواند. می گفت دو نفر از هم کلاسی هایش شان قصد داشتند بعد از پایان درس و گرفتن مدرک کارشناسی ارشد راننده ماشین سنگین شوند! آنها هم کشته مرده تریلی بودند مثل من. این جنون تریلی را فقط من ندارم. 
داوود می گوید از سال 83  به همراه پدرش با اتوبوس کار می کرده ولی از سال 91 که گواهینامه پایه یک گرفته با تریلی سفر می کند. وقتی از علت تصادف ها در جاده از او می پرسم مستقیم به موبایل اشاره می کند. آنقدر که مردم حواسشان به موبایل است که با یک لحظه غفلت به آن دنیا می روند. باید بگویم در جاده زندگی هم همین اعتیاد موبایل هم زندگی را از خیلی ها گرفته است. 
دیگر دوستان با ماشین سواری دنبال مان هستند. انگاری شده اند اسکورت تریلی. تقریبا همه این بچه ها فعالیت های زیست محیطی دارند. فعالیت هایی که در نسل جدید بیشتر و بیشتر شده است. طبیعی است که بیشتر هم شود. در زمان های گذشته آلودگی ها مثل امروز نبود. مردم این قدر تولید زباله نمی کردند. اینقدر درختان را قطع نمی کردند. این قدر منابع آب زیرزمینی را از بین نمی بردند.کم کاری نهادهای مسئول هم الاماشاء اله  است. این جوان ها باید باشند اما علی می نالد از کمبود امکانات سخت افزاری! با این حال فعالیت های زیادی را انجام داده اند که از جمله آنها می شود به تشکیل تیم زبده اطفاء حریف جنگل و تجهیز آن، آموزش دانش آموزان مدارس ابتدایی در سطح شهرستان، برگزاری مستمر پویش همزادم درخت و کاشت نهال ماهانه برای موالید، برگزاری همایش سالانه محیط زیست، پیگیری حقوقی دست اندازی های سازمان یافته بر عرصه های جنگلی!
از میان جاده ای باریک و سرسبز و پرپیچ و خم،  وارد منطقه ای کوهستانی می شویم که پوشش گیاهی آن را بیشتر درختان بلوط و کاج تشکیل می دهند. 

روستای مال آقا  از مناطق ییلاقی خوزستان در 15 کیلومتری قلعه تل قرار دارد. رودخانه پرآبی از وسط آن می گذارد؛ صدای شُرشُر آن در کل روستا می پیچد. درختان چنار و انار زیادی هم دارد. ادامه این روستا به تنگ تِهی منتهی می شود. خیلی از خوزستانی ها برای خوش گذرانی آخرهای هفته به این مکان می آیند. بعضی ها هم فرصت طلبانه حریم رودخانه را ازآن خود کرده اند و حسابی منفعت طلبی می کنند. یک برخورد جوانانه ی سخت افزارانه نیاز دارند.


این روستا نه تنها خوش آب و هواست، قدیمی هم هست. از دلایل اصلی آن به دو گوری بر می گردد که در این روستا هستند. یکی از این گورها به شکلی است که جهت گورها جهت های مختلفی دارند به این صورت که همگی به سمت قبله نیستند و متعلق به ادیانی غیر از دین اسلام هستند و دیگری برد گوری هستند که برخی آنها را  گورستان می دانند و برخی دیگر محل نگهداری آدم ها پیر و از کار افتاده در زمان های دور که اولی باورپذیرتر است. 
وجود آب دلیل محکمی است برای زندگی از گذشته ای دور در هر جایی!

خانه ای در روستای مال آقا که هنوز نشانه هایی از سبک سنتی در خودش دارد

بیشتر شباهت به دیوارهای قلعه ای دارد که به حال خود رها شده است

پلی برای عبور آب که نمونه بزرگ تر و طولانی تر آن را در معماری رم باستان می توان مشاهده کرد


قبرستان روستای بردگوری که همگی به سمت قبله نیستند و نشان می دهد که غیرمسلمانان هم در  اینجا بوده اند.

چشم اندازی از روستای مال آقا

 

  • عدالت عابدینی