پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما
پیوندهای روزانه

۴ مطلب در شهریور ۱۴۰۴ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

در حال عبور از روستای ایوَرَق هستم. تشنه‌ام. تک خانه‌ای سمت چپ جاده است. دری به صورتی نیمه باز است. پسری در حال آب دادن به باغچه می‌بینم. بلند داد می‌زنم. 
-    آقا پسر بیا یک خورده از اون آبت به من بده
پسر با خنده شلنگ آب را بیرون می‌آید. فکر کنم مانده من چقدر بی‌رودربایستی هستم.  بطری‌هایم را پر از آب خنک می‌کند. کمی از آب که می‌نوشم می‌پرسم: 
-    آب روستاتون از کجا تامین می‌شه
محمد می‌گوید:
-    سی سال پیش ۴ چاه عمیق ١٨٠ متر توی روستای زده شده. ولی الان کمبود آب داریم. آبی هم که می‌خوریم تصفیه نشده است.  چند نفری تا حالا سنگ کلیه گرفتن. مثل اینکه مشکل از آب هست. 
همانطور که صحبت می‌کنیم. دو سه نوجوان دور و برم جمع می‌شوند. محمد می‌گوید: «به این بچه‌ها بگو سیگار نکشن، بدتر از اینکه بعضی چیزها که نباید بخورند رو می‌خورن»
اما پسرک تا می‌فهمد با دوچرخه جهانگردی کرده‌ام پشت سرهم می‌پرسد: 
- «خواننده های ترک رو دیدی،  رونالدو رو دیدی»
راهم  را ادامه می‌دهم. برای صبحانه و ناهار می‌ایستم. از سیب زمینی و تخم آبپز با ترکیب سبزی که قبل از سفرم درست کردم می‌خورم تا نترشند. 
35 کیلومتری سربالایی که می‌روم به ارتفاع 2010 متری و روستای «چرن» می‌رسم. تا وارد روستا می‌شوم جاده خاکی می‌شود. کمی سرپایینی می‌روم تا به میدانگاهی می‌رسم. دو نفر را می‌بینم. سراغ شورا را می‌گیرم. یکی از آنها می‌گوید: «بفرما بریم همینجاست، پدر من رئیس شوراست. دهیار از این روستا نیست »
در خانه باز است. می‌گوید: «بیا تو راحت باش، خجالت نکش». وارد حیاط که می‌شویم. آقای قلندر سلمانی به همراه مردی از اتاق پذیرایی بیرون می‌آیند. مرد با قلندر صحبت می‌کند و از کمبود آب شکایت می‌کند. تا مرا می‌بیند به خانه برمی‌گردد و کلی درددل می‌کند.
-    خشکسالی چهار سال وجود داره اما امسال بدتر شده. قبلا زمستان شش ماه بوده ولی الان فقط یک ماه شده. از بارندگی خبری نیست. فقط سرما هست. اونقدر سرما زیاده که کشاورزی نمی‌تونیم بکنیم. برای دامداری هم مشکل آب داریم.
پیرمرد انگار دل پرخونی دارد می‌گوید:
-     برای مسیر کانال آب، مهندس اوردیم کار کرده اما پول نداریم به اون بدیم. 
آب این روستا از ٨ کیلومتری از چشمه آغ آیار می‌آید که پانزده سال پیش کشیده شده است.جمعیت در گذشته کم بود باران زیاد بود کاشت سبزیجات و درختان کمتر بود و آب کمتری می‌خواست. ولی الان همه چیز برعکس شده. 
همسر قلندر هم می‌گوید: 
-    قدیم‌ها هم مردم اینقدر زمین کشاورزی نداشتن. جمعیت‌مون هم اینقدر زیاد نبود که!
حرف‌ها که تمام می‌شود می‌روم تا داخل روستا قدم بزنم. داخل روستا زنانی جلوی خانه نشسته‌اند. یکی از آنها وقتی با مرا با دوربین می‌بیند تندی خودش را به من می‌رساند و  از مشکل فاضلاب روستا و نبودن لامپ تیر چراغ برق می‌گوید. زنی دیگر هم می‌آید و می‌گوید بچه‌هامون شب نمی‌تونن از روی این فاضلاب رد بشن. 
خیال می‌کنند و کاره‌ای هستم. زن اولی دعوت به خانه‌شان می‌کند. کاش می‌توانستم کاری برایش می‌کند شاید هم فکر می‌کند کاری از من بر می‌آید. 
بیرون از روستا پیرمردی با وضع داغان در زمین کشاورزی کنار الاغ و کره الاغ مشغول کار روی زمین کشاورزی است.
به روستا که بر می‌گرد. امینی با پسرش جلوی خانه‌اش نشسته همسرش برای لحظه‌ای از داخل حیاط سرک می‌کشد و برایم چایی و فطیر می‌آورد. امینی هم از کم آبی می‌گوید: «اینجا پنج شش باغ رو بخاطر کم آبی بریدند. باغ‌ها رو  بیمه هم کرده بودن اما بیمه خسارتی نداد!». پنج شش گله به کوه‌ها می‌برند از ١۵ اردیبهشت تا ١۵ آبان‌ماه  به مدت شش ماه .  چوپون‌ها کل شش ماه در کوه می‌شن و غذاشون رو چند موتورسوار هر روز به اونها می‌‎رسونن. توی اونجا هم کمبود آب هست و از دره‌ای آب گوسفندان به مقدار کم تامین می‌شه»
برای اینکه فضای را تغییر بدهم از از فرزندش که پنجم  ابتدایی است و با دوچرخه‌اش مشغول باز است می‌پرسم: 
-    محمد با دوستات چه بازی ایی می‌کنی می‌گوید:
-    گرگم به هوا، قایم موشک بازی و 
درست مثل قدیم‌های خودمان . 
ساعت هشت و نیم شب به خانه بر می‌گردم. قلندر  در حیاط خانه نشسته. تا وارد می‌شوم همسرش چایی دم می‌کند و می‌آورد. قلندر چکمه به پا می‌کند داخل اتاقک کوچکی در تاریکی مطلق می‌شود و علوفه‌ها را خرد می‌کند. مادر گاوها را شیردوشی می‌کند.
برای شام قرمه سبزی به همراه ماست و آب داخل قوطی شربت است.
آخر شب قلندر از عکس پسرش که روی دیوار زده شده است می‌گوید: این پسرم ٣١ سال داشت. با سواری که داشت از روستا خارج می‌شد که تصادف کرد و در دم فوت کرد. 
با بغض  و با صدایی که به زور ازگلویش بیرون می‌آید می‌گوید:این خونه رو پسرم ساخت و سفید کاری کرد و تحویلمون داد و رفت. - نه تنها پسرمون بود که باهامون بود و کمک می‌کرد الان هم دو تا بچه‌اش رو ما نگهداری می‌کنیم.
شب قلندر با خودش در خواب صحبت می‌کند. انگاری هنوز فکر پسرش از ذهنش بیرون نرفته است. 
 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

کتاب‌های باستانی باستانی‌پاریزی یکی از انگیزه‌های اصلی‌ام برای سفر به کرمان است. پاریزی آن‌قدر دل‌بستۀ کرمان بود که کمتر می‌شد در نوشته‌ها و گفته‌هایش نشانی از این شهر  نباشد. همین شد که تصمیم گرفتم یک «کرمان‌گردی» درست و حسابی داشته باشم.

یک ماه فرصت دارم و می‌خواهم کرمان را با دوچرخه بگردم. نه برای معرفی جاهای تاریخی و طبیعت شگفت‌انگیزش؛ چون دیگران پیش از من این کار را کرده‌اند، چه بسا بهتر و دقیق‌تر. هرچند باور دارم هر کس نگاه خودش را دارد. اما من بیشتر برای تجربۀ زیست  میان مردم کرمانی آمده‌ام؛ برای شنیدن داستان‌هایشان. هر چند دیدن اماکن پرجاذبه هم خالی از لطف نیست.

از تهران تا کرمان را با اتوبوس آمدیم؛ می‌گویم «آمدیم» چون دوچرخه‌ام هم همسفر من است. با هم قرار است در کوچه و خیابان و میدان‌ها و شهرهای و روستاهای کرمان برویم و پای صحبت مردم بنشینیم.

هشت صبح به کرمان می‌رسم. 12 ساعت داخل اتوبوس بودم. آدم جان سختی هستم، نه به خاطر این 12 ساعت داخل اتوبوس بودن بلکه به خاطر اینکه به محض پیاده شدن از اتوبوس مستقیم راهی ساختمان تازه‌ساز شهرداری می‌شوم. نیم ساعتی  آنجا هستم. به روابط عمومی می‌روم. قبل از ملاقات مسئولان با فرحبخش آشنا می‌شوم با ریش و سبیلی تراشیده و زگیلی بر صورت. 25 سال شهرداری بوده. بنابر عادت همیشگی‌ام در هنگام مواجه شدن با کسی از اصالتش می‌پرسم. همانطور که دستانش را به هم می‌مالد از روستای‌شان یعنی فرح‌آباد می‌گوید که به خاطر زدن چاه‌های عمیق به فاصلۀ هزار متر از هم باعث کم‌آبی  و ویرانی روستای‌شان شده است

 مسئولان روابط عمومی وقتی نوشته‌ها و ویدئوهایم را دیدند، چند شماره تماس به دستم دادند و محلی برای اقامتم معرفی کردند. همین اول کار که به این خوبی پیش رفت، دلگرمم کرد.

دوچرخه منتظر است. با هم به میدان مشتاقیه می‌رویم. در گوشه‌ای از میدان ساندویچی کوچکی است؛ مادر و دختری آنجا کار می‌کنند. دو جوان پیش از من ساندویچ با نان اضافه و نوشابه شیشه‌ای سفارش داده بودند. نگاهشان که می‌کردم، انگار آدم‌هایی از گذشته را می‌بینم.

کرمان میدان میوه و تره‌بار تمیز و مرتبی دارد. مرکباتش از جاهای دیگر کشور ارزان‌تر است؛ دلیلش هم روشن است، جیرفت و بم با آن باغ‌های بزرگشان چند کیلومتر بیشتر تا کرمان فاصله ندارند. این شهرها از شهرهایی هستند که در روزهای آینده با دوچرخه به آنجا خواهم رفت. رنگینگ بسته‌بندی شده هم اینجا به فروش می‌رسانند. رنگینک از دسرهای خوشمزۀ کرمانی‌ها و شاید بهتر بگویم بیشتر جنوبی‌هاست که ترکیبی از خرما، گردو، شکر، کره، آرد گندم  و نخودچی است.

بازار، حمام و کاروانسرای وکیل یک جا هستند. بازار وکیل، بازار بزرگ کرمان است. دومین بازار کهن بعد از بازار تبریز می‌باشد که دو و نیم کیلومترطول آن می‌شود. حمام وکیل هم یکی از شاهکارهای معماری است که در همین بازار قرار دارد. کاشی‌کارهایش واقعا شگفت‌انگیز است که چه ظرافتی آنها به کار رفته، حیف که فعال نیستند. حمام‌ها به دو دلیل پایین‌تر از سطح زمین ساخته می‌شوند یکی به خاطر آبرسانی اصولی و دیگری حفظ گرما بوده است.  این حمام الان به چایخانه تبدیل شده و کار عکاسی هم در آن انجام می‌دهند. اما آنچه ناخوشایند است، تعداد زیاد گدایان در شهر است؛ بیشترشان مهاجرانی از افغانستان و پاکستان.

شام را در یک سفره‌خانه‌ی سنتی می‌خورم. صاحبش، ایمان، مرد خوش‌برخورد است. فوق لیسانس رشتۀ آی‌ تی دارد که در سفره‌خانه کار می‌کند! دستپختش آنقدر خوب است که کلی شکم آورده. می‌گوید ورزشکار بوده ولی دستپخت خوب این اثرات را هم دارد.

گفت‌وگوی‌مان از همین پرسش ساده آغاز می‌شود:

آقا ایمان! این همه ظرف و ظروف سنتی داری، چرا از لیوان‌های یک‌بارمصرف استفاده می‌کنی؟ با حال‌وهوای سفره‌خانه نمی‌خونه. بهتر نیست از ظروف سفالی استفاده کنی ؟

آره، پیشنهاد خوبیه.

می‌بخشی که این‌طور صریح گفتم.

اتفاقاً همین حرف‌ها باعث پیشرفت کارم می‌شه. سال قبل هم یک نفری پیشنهاد داد غذای ارزان برای آدم‌های کم‌درآمد داشته باشم. من هم ماکارونی و خوراک‌هایی ساده با تخم‌مرغ و سبزیجات گذاشتم، کارم حسابی گرفت!

کمی بعد که صمیمی‌تر شدیم، از زندگی شخصی‌اش گفت. تنها دو سال با همسرش زندگی کرده  اما به خاطر دخالت‌های مادرزنش ناچار به جدایی شده است.

غروب  کافه ریتون هستم؛ جایی که قرار دیدار با آقای ریحانی، پیشکسوت دوچرخه‌سواری، دارم. پیشکسوتی که از سال 84 سابقۀ رکابزنی دارد و تا محل برگزاری مسابقات جام جهانی به آلمان سفر کرده است. وحید کارمند ادارۀ پست است.

او  قهوه سفارش می‌دهد و من چای طعم‌دار. ریحانی کلکسیونی از کتاب‌ها و فیلم‌های قدیمی دارد. به خاطر بیماری‌ «آلوپسی آره آتا» موهای سرش کاملا ریخته است و یکی از رکابزنی‌های جالبش این بوده است که بخاطر همدردی با پسربچه مریوانی که دقیقا به همین بیماری مبتلا شده و موهای سرش ریخته هفتصد کیلومتر رکاب زده است. تا دیروقت حرف زدیم و خاطره گفتیم. بعد خداحافظی کردیم تا برای فردا و سفر تازه آماده شوم.

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

هوا خنک است و هنوز صبح، که مثل همیشه دماغم بو را زودتر از چشمم می‌گیرد. نبش خیابان می‌ایستم و مستقیم می‌روم سراغ نانوایی. حیف است آدم پا به روستا بگذارد و نان محلی نخرد. اینجا نان خودش حکم سوغاتی دارد. دو جور نان دارند: یکی تنوری و معروف به «کَند چورگی»، دیگری هم فطیر محلی «ایشلی فطیر».
دو نفر جلوتر از من توی صف هستند. وقت زیادی ندارم اما فرصت نگاه کردن دارم. روستایی‌ها دسته‌دسته رد می‌شوند؛ همه انگار قرار است به یک ختم بروند. دیشب شنیدم مراسم ساعت ده صبح است. نگاه من اما به عکس جوانی روی دیوار می‌افتد؛ همان‌قدر که نگاه می‌کنم، غم روی دلم سنگین‌تر می‌شود.
ناگهان صدایی از پشت دخل می‌زند:
– آقا! چند تا نون می‌خوای؟
جا می‌خورم. حواسم از عکس پرت می‌شود:
– یکی.
نانوا چشمک‌زنان می‌گوید:
– بدجور زُل زده بودی به عکس!
می‌گویم:
– خب… ناراحت شدم. حیف این جوونی نبود؟
نانوا که خودش را معرفی می‌کند «علی نجفی». می‌نشیند روی صندلی و داستان را مثل قصه‌گوهای قدیمی تعریف می‌کند. از مادر پسر می‌گوید که روزگاری در تهران به پیشنهاد عموی‌ایش با یک نفر هندی ازدواج کرده و صاحب دو فرزند می‌شود، پدر هندی روزی خانواده را رها می‌کند و  به هند می‌رود. مادر برای فروش ملک به تهران می‌رود. اما تصادف می‌کند و جانش را ا دست می‌دهد. پدربزرگ و مادربزرگ سرپرستی این دو پسر را به عهده می‌گیرند. چند  سال بعد پدربزرگ فوت می‌کند. عاقبت این پسری که می‌بینی و کوچکتر بود بیماری کلیه می‌گیرد و نمی‌تواند تحمل کند و چشم از جهان می‌بندد و می‌رود. درست بعد از چهلم مادربزرگ که نمی‌تواند تاب بیاورد چشم از این دنیا می‌بندد و می‌رود. تنها یک پسر مانده، «تنهای تنها»
تا می‌خواهم پول نان را حساب می‌کنم. علی آقا اصلاً پول نمی‌گیرد:
– تو مهمونِ مایی، زشته پول ازت بگیرم.
این حرف برای من تازگی ندارد. از دیشب، مهمان‌نوازی این مردم را با پوست و گوشت حس کرده‌ام. ساعت پنج غروب که به روستا رسیدم، هنوز پا از رکاب برنداشته بودم که همان دم ورودی چشمم به بنگاهی خورد. سه‌چهار نفر نشسته بودند و چای‌به‌دست گپ می‌زدند. من هم رفتم وسطشان. آب خواستم، صاحب مغازه، مردی به نام «هیبتی»، بی‌معطلی یک بطری آب معدنی خنک آورد.
نشستیم به حرف. «جوادی» از روستا گفت: از ارتفاع ۱۳۰۰ متری‌اش، از اینکه فقط ده کیلومتر با میانه فاصله دارد، از روزگاری که جاده ابریشم از آن می‌گذشته، و اینکه چند شاه – از جمله رضا شاه – اینجا توقف کرده‌اند. حتی روس‌ها هم رد شده‌اند و بعدش همان عهدنامه معروف ترکمنچای بسته شد که نصف ایران را دودستی تقدیم کردند.
وسط این همه تاریخ تلخ، یکی از مغازه‌دارها به نقل از پدرش حرف جالبی زد:
– روس‌ها آدمای بدی نبودن. حتی وقتی مردم می‌رفتن سرچشمه، خودشونو پنجاه متر عقب می‌کشیدن تا کار مردم تموم شه!
با خودم گفتم: «یعنی ما با این همه کشته و خاک از دست رفته، حالا باید ممنون ادب روس‌ها باشیم که کنار چشمه رعایت می‌کردن؟»
شب که شد و هوا تاریک، هیبتی اصرار کرد مهمانش باشم. نه فقط شام داد، بلکه دسته‌کلید ویلایش را هم گذاشت کف دستم و گفت:
– تا هر وقت خواستی اینجا بمون.
من هم با تعارف همیشگی گفتم: «فردا می‌روم.»
هیبتی وسط حرف‌ها اشاره کرد که روزگاری یک خانم خارجی آمده و سفرنامه‌ای درباره این روستا نوشته. از زردآلوها و بادام‌ها و مهمان‌نوازی مردم گفته بوده.
ایونلیک واقعاً هم به همین‌ها معروف است. باغ‌های زردآلو و بادام در دل سرسبزی. البته حرفۀ اصلی مردم سنگ‌تراشی و نماکاری است. با غرور می‌گویند سنگ هتل بزرگ تبریز و شیراز کار دست همین روستایی‌هاست. کامیون‌داری هم کم ندارند.
از نعمت آب هم بی‌بهره نیستند. جوی خنک و زلال از کوه بزگوش سرازیر می‌شود و وسط روستا از مسیر جوی آب می‌گذرد. باغ‌ها را سیراب می‌کند. آب آشامیدنی هم از روستای بالیسین تأمین می‌شود. روزگاری از قنات بود، حالا هم چاه عمیق. خلاصه، این یکی نعمت را خدا برایشان دریغ نکرده است. امیدوارم روزهای دیگر  هم همینطور باشد.

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

دو جوان و یک مرد تبریزی همسفرم هستند. جوان‌ها همان اول به تخت بالایی کوپه رفتند و خوابیدند. قطار سوت‌زنان راه طولانی‌اش را طی می‌کند.
سلیمی مرد روبروی‌ام اهل شهر ترکمنچای است. اخیراً در سفری با دوچرخه به آذربایجان شرقی از این شهر دیدن کرده‌ام. چند دوست مشترک در همان اول هم پیدا می‌کنیم و همین می‌شود بهانه‌ای برای دوستی‌مان. ساندویج اضافه آورده‌ام و او را مهمان می‌کنم سلیمی هم با چای و سیب‌های باغش و نان محلی‌اش، میهمانم می‌کند. یک بده‌بستان دوستانه و صمیمانه.
سلیمی یک سال به بازنشستگی‌اش مانده و به همین دلیل برای شرکت ریل‌سازی و تونل‌سازی راهی ایرانشهر می‌شود.
بعد از هجده ساعت و عبور از جاده‌های بیابانی، جنگلی و خانه‌های کویری، ساعت ده صبح به زاهدان می‌رسیم. امیرعلی دنبالم می‌آید. قیافه‌اش نسبت به نه سال پیش خیلی تغییر کرده، اما چشمانش همان چشم‌ها هستند. اولین بار در سال ۹۵ با او و پدرش، پرویز کیانی، آشنا شدم؛ آن هم در سفری که با دوچرخه از خراسان جنوبی به سیستان داشتم. انگار در هر آشنایی، دوچرخه‌ام هم حضور دارد.
به جز من، مهمانان دیگری هم آمده‌اند؛ از جمله فولادی و خانواده‌اش از مازندران و اکبری و همسرش از خراسان جنوبی. همه آماده می‌شوند برای مراسم عروسی که شب برگزار می‌شود.
نزدیک غروب، کیانی و خانواده‌اش برای مقدمات عروسی زودتر به تالار می‌روند و بعد برگردند. من و فولادی گرم صحبتیم که اکبری با هول و هراس می‌آید و می‌گوید:
– گوسفندها نیستن!؟
– یعنی چه که نیستن؟
– حیاط اوردم، خودم تحویل گرفتم، ولی الان نیستن.
– مگه چند تا بودن؟
– دو تا.
چشمانش تقریباً از حدقه در می‌آید. به کوچه نگاه می‌کنیم، خبری نیست. فولادی به کیانی زنگ می‌زند. کیانی پشت تلفن قهقهه می‌زند و می‌گوید:
– مگه میشه نباشه؟
من با خودم فکر می‌کنم این آقای کیانی دیگه چقدر بی‌خیاله!
اکبری با همان استرس می‌گوید:
– نیست! هر جا نگاه می‌کنم، نیست.
آخرش کشف می‌شود که خودشان برده‌اند و اکبری با خنده می‌گوید: «انتقام این شوخی را می‌گیرم.» و این انتقام خیلی طول نمی‌کشد.
روز بعد با اکبری، همسرش و کیانی به بازار می‌رویم. کیانی دنبال میهمانانش در جای دیگری از بازار است. اکبری به شتاب به سمت کیانی می‌رود و می‌گوید:
– خانمم با یکی از فروشنده‌ها بدجوری دعوا کرده، بیا یه کاری کن. من هر کاری می‌کنم، هیچکدام کوتاه نمی‌آیند.
کیانی بدو دنبال اکبری می‌آید. من هم تعجب می‌کنم چرا این همه به هم ریخته است. تازه می‌فهمیم که این نحوه انتقام اکبری از گوسفنددزدی بوده است. همه می‌خندیم.
وقت رفتن به مراسم عروسی، کیانی ماشینش روشن نمی‌شود، فولادی موبایلش هنگ می‌کند و من کارت بانکی‌ام گم می‌شود؛ اما به هر زحمتی خودمان را به تالار ائل‌گولی می‌رسانیم.
تالار دو بخش زنانه و مردانه دارد. رنگ داخلی تالار یک‌دست سفید است. بعد از صرف شیرینی و شام و آمدن داماد و خوش و بش با مهمانان، ساعت یازده بیشتر مهمانان می‌روند و اقوام نزدیک به تالار زنانه می‌روند که مساحت بزرگتری دارد.
زنان با آمدن مردان خود را می‌پوشانند. ابتدا اقوام داماد و بعد اقوام عروس هدایای خود را می‌دهند؛ بیشتر به صورت نقدی و برخی هم طلا. مجری، مردی نسبتا مسن، مبالغ را اعلام می‌کند. سپس رقص و پایکوبی جوانان تا پاسی از شب ادامه دارد.
در پایان مراسم، برخی از کسانی که هشت سال پیش در سفر دوچرخه‌ای دیده بودم، تغییر چهره‌های محسوس داشتند، به‌خصوص بچه‌ها. مراسم با قربانی کردن گوسفندان روبروی خانه عروس، دختر آقای کیانی، به اتمام می‌رسد. همۀ این کارها را هم اکبری انجام می‌دهد. 
صبح که بیدار می‌شوم، خودم را تنها در پذیرایی می‌بینم. خانمی می‌آید و صبحانه می‌آورد. یک لحظه فکر می‌کنم خواب زده شده‌ام. از خودم می‌پرسم: آیا این دختر همان عروس دیروز نیست؟ او به من می‌گوید:
– پدرم معذرت خواهی کرد و برای کاری به اداره رفت، گفت صبحانۀ شما را بدهم.
بعد می‌فهمم که عروس، درست روز قبل و بعد از عروسی، امتحانات دانشگاهی هم داشته است! عجایب نسل امروز.
کمتر پیش می‌آید کسی به زاهدان برود و از چهارراه رسولی دیدن نکند. سال‌ها قبل که این قسمت شهر را دیده بودم، وضعیت مناسبی نداشت؛ اما حالا با سنگفرش خیابان، خیلی بهتر شده است. انواع کالاهای استوک و نو، پوشاک و ادویجات و وسایل الکترونیکی با قیمت‌های مناسب عرضه می‌شوند. برای قیمت بهتر دو اصل مهم است: یکی اطلاع از قیمت پیش از خرید و دیگری چانه زدن.
اما جایی که کمتر کسی می‌رود، بخش‌های حاشیه‌ای شهر است. کسی نمی‌رود، اما من با دوچرخه‌ای که کیانی آماده کرده است، به این قسمت‌ها رفتم. خانه‌های درب و داغان، کوچه‌های آسفالت‌نشده و پر از زباله، چهره زشتی از شهر نشان می‌دهند. امیدوارم همان‌طور که وضعیت چهارراه رسولی بهتر شده، این مناطق و مردم هم در گذر زمان بهتر شوند.

یکی از طولانی‌ترین و زیباترین مسیرها ریلی ایران مسیر تهران به زهدان است. 
در این مسیر جنگل‌های تاغ و گز و کویرهای لخت و عریان و ماسه بادی‌ها و مناظر خیلی مناظر شگفت انگیز دیگری را می‌توان نظاره کرد. 
یکی از مهمترین جاذبه‌های دیدنی و مراکز خرید زاهدان چهار راه رسولی است. 
در این چهار راه شما می‌توانید انواع وسایل برقی، پوشاک، ادویه‌جات و استوک را با قیمت مناسب تهیه کنید. فقط دو نکته را فراموش نکنید اول اینکه قبل از خرید کالا از قیمت آن اطلاع داشته باشید دوم اینکه  عجله نکنید قشنگ بگردید و بعد چونه زدن را فراموش نکنید.
در اصل من برای یک مراسم عروسی به زاهدان رفته بودم که خیلی خوش گذشت. 
اما کاستی‌هایی هم در این شهر است  مثل وضعیت ناجوری که در قسمتهای  حاشیه ای این شهر وجود دارد. خیابان‌های آسفالت نشده و درب و داغان و و پر از زباله 
وضعیت خانه و مردم  این مناطق هم تعریف ندارد.
امیدوارم همونطورکه وضعیت چهارراه رسولی نسبت به سالهای قبل بهتر شده این مناطق هم از این وضعیت فقر حاکم بیرون بیایند. 
 

  • عدالت عابدینی