هوا خنک است و هنوز صبح، که مثل همیشه دماغم بو را زودتر از چشمم میگیرد. نبش خیابان میایستم و مستقیم میروم سراغ نانوایی. حیف است آدم پا به روستا بگذارد و نان محلی نخرد. اینجا نان خودش حکم سوغاتی دارد. دو جور نان دارند: یکی تنوری و معروف به «کَند چورگی»، دیگری هم فطیر محلی «ایشلی فطیر».
دو نفر جلوتر از من توی صف هستند. وقت زیادی ندارم اما فرصت نگاه کردن دارم. روستاییها دستهدسته رد میشوند؛ همه انگار قرار است به یک ختم بروند. دیشب شنیدم مراسم ساعت ده صبح است. نگاه من اما به عکس جوانی روی دیوار میافتد؛ همانقدر که نگاه میکنم، غم روی دلم سنگینتر میشود.
ناگهان صدایی از پشت دخل میزند:
– آقا! چند تا نون میخوای؟
جا میخورم. حواسم از عکس پرت میشود:
– یکی.
نانوا چشمکزنان میگوید:
– بدجور زُل زده بودی به عکس!
میگویم:
– خب… ناراحت شدم. حیف این جوونی نبود؟
نانوا که خودش را معرفی میکند «علی نجفی». مینشیند روی صندلی و داستان را مثل قصهگوهای قدیمی تعریف میکند. از مادر پسر میگوید که روزگاری در تهران به پیشنهاد عمویایش با یک نفر هندی ازدواج کرده و صاحب دو فرزند میشود، پدر هندی روزی خانواده را رها میکند و به هند میرود. مادر برای فروش ملک به تهران میرود. اما تصادف میکند و جانش را ا دست میدهد. پدربزرگ و مادربزرگ سرپرستی این دو پسر را به عهده میگیرند. چند سال بعد پدربزرگ فوت میکند. عاقبت این پسری که میبینی و کوچکتر بود بیماری کلیه میگیرد و نمیتواند تحمل کند و چشم از جهان میبندد و میرود. درست بعد از چهلم مادربزرگ که نمیتواند تاب بیاورد چشم از این دنیا میبندد و میرود. تنها یک پسر مانده، «تنهای تنها»
تا میخواهم پول نان را حساب میکنم. علی آقا اصلاً پول نمیگیرد:
– تو مهمونِ مایی، زشته پول ازت بگیرم.
این حرف برای من تازگی ندارد. از دیشب، مهماننوازی این مردم را با پوست و گوشت حس کردهام. ساعت پنج غروب که به روستا رسیدم، هنوز پا از رکاب برنداشته بودم که همان دم ورودی چشمم به بنگاهی خورد. سهچهار نفر نشسته بودند و چایبهدست گپ میزدند. من هم رفتم وسطشان. آب خواستم، صاحب مغازه، مردی به نام «هیبتی»، بیمعطلی یک بطری آب معدنی خنک آورد.
نشستیم به حرف. «جوادی» از روستا گفت: از ارتفاع ۱۳۰۰ متریاش، از اینکه فقط ده کیلومتر با میانه فاصله دارد، از روزگاری که جاده ابریشم از آن میگذشته، و اینکه چند شاه – از جمله رضا شاه – اینجا توقف کردهاند. حتی روسها هم رد شدهاند و بعدش همان عهدنامه معروف ترکمنچای بسته شد که نصف ایران را دودستی تقدیم کردند.
وسط این همه تاریخ تلخ، یکی از مغازهدارها به نقل از پدرش حرف جالبی زد:
– روسها آدمای بدی نبودن. حتی وقتی مردم میرفتن سرچشمه، خودشونو پنجاه متر عقب میکشیدن تا کار مردم تموم شه!
با خودم گفتم: «یعنی ما با این همه کشته و خاک از دست رفته، حالا باید ممنون ادب روسها باشیم که کنار چشمه رعایت میکردن؟»
شب که شد و هوا تاریک، هیبتی اصرار کرد مهمانش باشم. نه فقط شام داد، بلکه دستهکلید ویلایش را هم گذاشت کف دستم و گفت:
– تا هر وقت خواستی اینجا بمون.
من هم با تعارف همیشگی گفتم: «فردا میروم.»
هیبتی وسط حرفها اشاره کرد که روزگاری یک خانم خارجی آمده و سفرنامهای درباره این روستا نوشته. از زردآلوها و بادامها و مهماننوازی مردم گفته بوده.
ایونلیک واقعاً هم به همینها معروف است. باغهای زردآلو و بادام در دل سرسبزی. البته حرفۀ اصلی مردم سنگتراشی و نماکاری است. با غرور میگویند سنگ هتل بزرگ تبریز و شیراز کار دست همین روستاییهاست. کامیونداری هم کم ندارند.
از نعمت آب هم بیبهره نیستند. جوی خنک و زلال از کوه بزگوش سرازیر میشود و وسط روستا از مسیر جوی آب میگذرد. باغها را سیراب میکند. آب آشامیدنی هم از روستای بالیسین تأمین میشود. روزگاری از قنات بود، حالا هم چاه عمیق. خلاصه، این یکی نعمت را خدا برایشان دریغ نکرده است. امیدوارم روزهای دیگر هم همینطور باشد.
جناب عابدینی عزیز ضمن عرض سلام و وقت بخیر مطالب جالب و خاطره انگیزی هرچند تلخ و شیرین درباره روستایمان نوشته اید از توجهتون به این دیار سرسبز و یادآوری خاطرات قدیمی دلنشین صمیمانه سپاسگزاریم امیدوارم از این سفر لذت برده باشید.یاعلی