پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما
پیوندهای روزانه

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «آذربایجان شرقی» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

پُل را که می‌بینم دلم می‌سوزد. خشک خشک است فقط برکه‌ای با کمی آب بعد از آن قرار دارد. این پل قدیمی ساخته شده از خشت و گل در ١٠ کیلومتری شهر سراب قرار دارد. سه دهانه، دو میل در ورودی و دو میل در خروجی آن است. خشک که است هیچ! کلی هم آشغال و زباله دور و بر آن ریخته‌اند. مثل سایر وسایل نقلیۀ دیگر که از پل می‌گذرند من هم همین کار را ‌می‌کنم. پل دیگری نگذاشته‌اند که به این پل آسیب نرسانم. 
عوض دیروز هر چه جاده سربالایی بوده، امروز سرپایینی است. جاده سرسبزتر و آبادتر می‌شود. انگاری با پایین آمدن من، آب کوه ورزقان هم پایین می‎‌آید و ا پایین دست را آبادتر و خرم‌تر می‌کند. 
ولی به جایی می‌رسم که  سرعتم را کم می‌کنم، از بس این منطقه یعنی روستای اوغان زیباست. سه کیلومتر با شهر سراب فاصله ندارد. با یک پرس و  جو ساده با آقای صبری آشنا می‌شوم. بالاخره نمی‌شود من دست خالی از این روستا خارج شوم و هیچ از آن نگویم. 
صبری به همان اندازه  که تنومند است مهربان  و کار راه انداز هم هست. کنار خانه‌اش محل کارش است. تولیدی خیارشور دارد.  خیارهایی که در این روستا تولید می‌شوند هم خوراکی هستند و هم خیارشور. یعنی از خیارهای کوچک برای این کار استفاده می‌کنند. خیارشور را با ترکیبی از نمک و فلفل و سیر و شوید و ترخون آماده می‌کنند یک هفته تا ده روز داخل آب می‌خوابانند بعد روانه بازار می‌کنند. تا یک سال هم ماندگاری دارد.  الان هم فصل خیار است و به شدت مشغولند. 
این روستا یکی از قطب‎های اصلی کشاورزی است، به طوری‌که 2700 هکتاری زمین کشاورزی دارد. از جهت تولید گندم و جو و سیب‌زمینی و لبنیات خودکفاست. 70 – 80 چاق عمیق دارد. روستا به روستای پهلوانان معروف است.  اما وقتی با پیرمردان که روبروی کارگاه صبری نشسته‌اند صحبت می‌کنم حسابی از وضعیت آب و قطعی آب شاکی هستند. 
از یکی از آنها که کلاه لبه‌داری به سر دارد می‌پرسم «قبلا جمعیت روستا زیاد بود یا الان؟» 
می‌گوید: 
-    الان
-    جمعیت اون موقع زیاد بود یا الان؟
-    الان 
-    چاه‌های زیرزمینی اون موقع زیاد بود یا الان؟
-    الان 
با این سوالی که می‌کنم خودش هم تقریبا جواب این کمبودها را می‌فهمد. 
ولی آقای صبری با تایید صحبت‌هایم می‌گوید اگر از طرف مقامات بالادست همکاری‌های لازم برای مکانیزه کردن، لوله‌کشی، کانال کشی مناسب در روستا انجام شود، مسلما ما کمبود آب نخواهیم داشت. 
دلم لک می‌زند تا شب نشده  گشت و گذاری در روستا داشته باشم. این آرزو را مهران عسگری خیلی زود برآورده می‌کند. با هم به زمین‌ کشاورزی‌شان می‌رویم که پدر و مادر هر دو آنجا مشغول چیدن خیارها هستند. در فصل کشاورزی همۀ اعضای خانواده کار می‌کنند و شخص بیکار نمی‌توانید در روستا پیدا کنید. 
خانۀ پدری مهران خانۀ بزرگی است که نژاد‌هایی از سگ اصیل سراب در آنجا هست. سگ سرابی یکی از بهترین نژادهای سگ بومی در ایران است. بیشتر به عنوان سگ گله و نگهبان استفاده می‌شود. 
وزن این نژاد در نرها بین ۷۰ الی ۱۰۰ کیلوگرم و ماده‌ها ۶۰ تا ۸۰ کیلوگرم است، ارتفاع جنس نر بین ۷۰ تا ۱۱۰ سانتی‌متر و ماده‌ها بین۶۵ تا ۸۵ سانتی‌متر است. ارتفاع هم تا شانه سگ گرفته می‌شود و نه تا سرش.
از ویژگی بارز این سگ پوست کلفت آن است که حتی دندان و چنگال حیوانی مثل خرس هم نمی‌تواند در آن نفوذ کند. 
زمان‌هایی در شهر سراب این سگ‌ها به نمایش گذاشته می‌شوند و کسانی که علاقمند بودند با قیمت بالا خرید می‌کنند. 
شب در جمع صمیمانه عسگری هستم. رحمان برادر مهران هم می‌آید. هر دو جدی و مصمم هستند و اهل کار. شام خوشمزه‌ای می‌خوریم و صبحانه هم همینطور است. 
به سمت سراب  حرکت می‎کنم. در ورودی شهر ازدحام زیاد است. بازار هفته است که پنجشنبه‌ها برگزار می‌شود.  انواع میوه‌ها و سبزیجات در اینجا به فروش می‌رسد 
دوچرخه ناراحت است هم از ناحیه ترمز و هم جک. ترمز دیسکی است و هر کسی از تعمیرش سر در نمی‌آورد. بالاخره به دوچرخه امین می‌رسم و از عهدۀ تعمیرش بر می‌آید و یک حال خوب به دوچرخه‌ام می‌دهد. امین با یک امین دیگری هم آشنا می‌کند که از قضا از دوچرخه سوارهای فعال شهر سراب است. 
امین با سبیلی پرپشت و چهره‌ای مهربان می‌رسد. اصل رشتۀ تخصصی‌اش دومیدانی کار است و دوچرخه‌سواری به صورت کوهستانی و انفرادی انجام می‌دهد . 
دوچرخه‌مان را محل کارش می‌گذریم و به می‌رویم به گشت و گذار در شهر. سراب سرسبز و آباد است درختان از دو طرف خیابان سایه به خیابان افکنده‌اند . تیمچه بازار و مسجد جامع از مهم‌ترین قسمت‌های شهر هستند. 
لبنیات این شعر در منطقه معروفیت دارد.
برای ناهار سوار ماشین می‌شویم و به روستای تاران در شش کیلومتری سراب می‌رویم. آبگوشت خوشمزه ای را در یکی از رستوران‌ها می‌خوریم. 
 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

هوا خنک است و هنوز صبح، که مثل همیشه دماغم بو را زودتر از چشمم می‌گیرد. نبش خیابان می‌ایستم و مستقیم می‌روم سراغ نانوایی. حیف است آدم پا به روستا بگذارد و نان محلی نخرد. اینجا نان خودش حکم سوغاتی دارد. دو جور نان دارند: یکی تنوری و معروف به «کَند چورگی»، دیگری هم فطیر محلی «ایشلی فطیر».
دو نفر جلوتر از من توی صف هستند. وقت زیادی ندارم اما فرصت نگاه کردن دارم. روستایی‌ها دسته‌دسته رد می‌شوند؛ همه انگار قرار است به یک ختم بروند. دیشب شنیدم مراسم ساعت ده صبح است. نگاه من اما به عکس جوانی روی دیوار می‌افتد؛ همان‌قدر که نگاه می‌کنم، غم روی دلم سنگین‌تر می‌شود.
ناگهان صدایی از پشت دخل می‌زند:
– آقا! چند تا نون می‌خوای؟
جا می‌خورم. حواسم از عکس پرت می‌شود:
– یکی.
نانوا چشمک‌زنان می‌گوید:
– بدجور زُل زده بودی به عکس!
می‌گویم:
– خب… ناراحت شدم. حیف این جوونی نبود؟
نانوا که خودش را معرفی می‌کند «علی نجفی». می‌نشیند روی صندلی و داستان را مثل قصه‌گوهای قدیمی تعریف می‌کند. از مادر پسر می‌گوید که روزگاری در تهران به پیشنهاد عموی‌ایش با یک نفر هندی ازدواج کرده و صاحب دو فرزند می‌شود، پدر هندی روزی خانواده را رها می‌کند و  به هند می‌رود. مادر برای فروش ملک به تهران می‌رود. اما تصادف می‌کند و جانش را ا دست می‌دهد. پدربزرگ و مادربزرگ سرپرستی این دو پسر را به عهده می‌گیرند. چند  سال بعد پدربزرگ فوت می‌کند. عاقبت این پسری که می‌بینی و کوچکتر بود بیماری کلیه می‌گیرد و نمی‌تواند تحمل کند و چشم از جهان می‌بندد و می‌رود. درست بعد از چهلم مادربزرگ که نمی‌تواند تاب بیاورد چشم از این دنیا می‌بندد و می‌رود. تنها یک پسر مانده، «تنهای تنها»
تا می‌خواهم پول نان را حساب می‌کنم. علی آقا اصلاً پول نمی‌گیرد:
– تو مهمونِ مایی، زشته پول ازت بگیرم.
این حرف برای من تازگی ندارد. از دیشب، مهمان‌نوازی این مردم را با پوست و گوشت حس کرده‌ام. ساعت پنج غروب که به روستا رسیدم، هنوز پا از رکاب برنداشته بودم که همان دم ورودی چشمم به بنگاهی خورد. سه‌چهار نفر نشسته بودند و چای‌به‌دست گپ می‌زدند. من هم رفتم وسطشان. آب خواستم، صاحب مغازه، مردی به نام «هیبتی»، بی‌معطلی یک بطری آب معدنی خنک آورد.
نشستیم به حرف. «جوادی» از روستا گفت: از ارتفاع ۱۳۰۰ متری‌اش، از اینکه فقط ده کیلومتر با میانه فاصله دارد، از روزگاری که جاده ابریشم از آن می‌گذشته، و اینکه چند شاه – از جمله رضا شاه – اینجا توقف کرده‌اند. حتی روس‌ها هم رد شده‌اند و بعدش همان عهدنامه معروف ترکمنچای بسته شد که نصف ایران را دودستی تقدیم کردند.
وسط این همه تاریخ تلخ، یکی از مغازه‌دارها به نقل از پدرش حرف جالبی زد:
– روس‌ها آدمای بدی نبودن. حتی وقتی مردم می‌رفتن سرچشمه، خودشونو پنجاه متر عقب می‌کشیدن تا کار مردم تموم شه!
با خودم گفتم: «یعنی ما با این همه کشته و خاک از دست رفته، حالا باید ممنون ادب روس‌ها باشیم که کنار چشمه رعایت می‌کردن؟»
شب که شد و هوا تاریک، هیبتی اصرار کرد مهمانش باشم. نه فقط شام داد، بلکه دسته‌کلید ویلایش را هم گذاشت کف دستم و گفت:
– تا هر وقت خواستی اینجا بمون.
من هم با تعارف همیشگی گفتم: «فردا می‌روم.»
هیبتی وسط حرف‌ها اشاره کرد که روزگاری یک خانم خارجی آمده و سفرنامه‌ای درباره این روستا نوشته. از زردآلوها و بادام‌ها و مهمان‌نوازی مردم گفته بوده.
ایونلیک واقعاً هم به همین‌ها معروف است. باغ‌های زردآلو و بادام در دل سرسبزی. البته حرفۀ اصلی مردم سنگ‌تراشی و نماکاری است. با غرور می‌گویند سنگ هتل بزرگ تبریز و شیراز کار دست همین روستایی‌هاست. کامیون‌داری هم کم ندارند.
از نعمت آب هم بی‌بهره نیستند. جوی خنک و زلال از کوه بزگوش سرازیر می‌شود و وسط روستا از مسیر جوی آب می‌گذرد. باغ‌ها را سیراب می‌کند. آب آشامیدنی هم از روستای بالیسین تأمین می‌شود. روزگاری از قنات بود، حالا هم چاه عمیق. خلاصه، این یکی نعمت را خدا برایشان دریغ نکرده است. امیدوارم روزهای دیگر  هم همینطور باشد.

  • عدالت عابدینی