پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما
پیوندهای روزانه

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جمل آباد» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

مردی کنار مغازه‌ای ایستاده و صدایم می‌زند:
•    بیا اینجا، چند دقیقه استراحت کن!
به سمتش می‌روم. صورت تپلی دارد و با خنده ادامه می‌دهد:
•    من با ماشین نمی‌تونم این‌ور و اون‌ور برم، تو چطور با دوچرخه سفر می‌کنی؟
می‌خندم و می‌گویم:
•    عادته!
هندوانه قاچ‌شده بزرگی برایم می‌آورد. هنوز اولین لقمه را برنداشته‌ام که پژویی از راه می‌رسد. راننده کمی با صاحب مغازه حرف می‌زند و بعد رو به من می‌گوید:
•    هندونه که خوردی، دنبالم بیا! هم استراحت کن، هم دوشی بگیر و غذایی بخور!
فرصت جواب‌دادن پیدا نمی‌کنم. دنبالش می‌روم. راه آمده را برمی‌گردد. با خودم فکر می‌کنم نکند مسیر زیادی برگردیم، اما خیلی زود جلوی خانه‌ای بزرگ با حیاطی وسیع می‌ایستیم.
فیروز، میزبانم، مرا به اتاقی می‌برد. پیرمردی لاغر روی زمین نشسته، پاهایش با طناب بسته است. سعی می‌کنم تعجبم را پنهان کنم. نامش محمد شکرزاده است. می‌گوید تا دیپلم در تبریز درس خوانده، بعد به قم رفته و لیسانس ادبیات گرفته. آن‌قدر شعر دوست بوده که بیش از ۲۰ هزار بیت از حافظ، مولانا و شهریار را از حفظ می‌داند. حالا به‌دلیل بیماری، خواهرزاده‌اش فیروز او را به این خانه آورده تا مراقبش باشد.
پیرمرد دیگری آنجاست؛ آقای بنکدار، اهل کرمانشاه. مردی که روزگاری خانواده داشته اما دوازده سال پیش ناگهانی از همسرش جدا شده و حالا با عذاب وجدان زندگی می‌کند. می‌گوید چهارده سالی است با شکرزاده رفاقت دارد، اما اعتیاد، زندگیش را ویران کرده.
ناهار آبگوشت کوبیده و سوپ است. محمد کم‌اشتهاست. بنکدار اصرار می‌کند:
-    بیشتر بخور، بدنت جون بگیره!
 اما او تمایلی ندارد. وقتی می‌خواهم عکسی از محمد بگیرم، دلش می‌خواهد خوش‌تیپ بیفتد، اما حیف که تمام دندان‌هایش را کشیده و بیماری از هیکل انداخته.
بعد از ناهار و کمی استراحت، راهی روستای اَسَنق می‌شوم؛ روستایی که شهرتش به مسجدی است که قدمتش به دورۀ ایلخانی برمی‌گردد. تابلویی برای معرفی مسجد وجود ندارد. چند دختر جوان چادری آنجا هستند. اهل همین روستا هستند که میهمانی را برای بازدید آورده‌اند. شمارۀ دهیار را می‌گیرم. زنگ می‌زنم و جلدی خودش را می‌رساند. 
بنای مسجد سنگی ساده و چهارگوش است؛ بی‌گنبد و مناره، با ستون‌های سنگی و ساروجی. یک متر از سطح زمین ارتفاع دارد. کتیبه‌هایی با آیات قرآن و نقش‌های هندسی روی دیوارها دیده می‌شود. دو پنجره دارد که حاشیۀ روی سنگ نوشته‌هایی وجود دارد. می‌گویند اینجا روزگاری مرکز بت‌پرستان بوده که بعد از اسلام به مسجد تبدیل شده. این مسجد در مسیر جاده بستان آباد به سراب و در بخش مهربان سراب قرار دارد.
مسجدی شبیه این در روستای جمال‌آباد هست. به سمت آنجا می‌روم. مردی سوار بر پیکان جلویم را می‌گیرد و می‌پرسد:
•    برای این کارت مجوز داری؟
•    بله، دارم.
•    نمی‌شه همین‌طور بیای و سؤال بپرسی.
•    خیالت راحت باشه، دارم.
جمال‌آباد از توابع مهربان سراب است با ۴۸۰ نفر جمعیت. مردم بیشتر دامدار و کشاورزند. دهیار آدرس مسجد را می‌دهد. در مسیر با ابوالفضل، مردی تنومند و سبیل‌پرپشت از اعضای شورا، آشنا می‌شوم. او از دو مشکل اصلی روستا می‌گوید: آب و دکل مخابراتی نیمه‌تمام.
سوار نیسان آبی‌اش می‌شویم. دکل را نشانم می‌دهد:
•    همه کارهایش را یک خیر انجام داده، ولی اداره مخابرات نمی‌آید تمامش کند.
می‌گوید چند روزی است حتی آبی برای دوش‌گرفتن هم ندارند. تنها چشمه روستا، «گوزل»، پانزده سال پیش خشکیده. آبی که روزگاری از قنات می‌جوشید و گوارا بود.
به خانه آقای ذوالفقار پوراکبر، عضو دیگر شورا، می‌رویم. خانواده‌اش با روی باز پذیرایی می‌کنند. شام جوجه‌کباب است. او و برادرش از مشکل آب می‌گویند. می‌گویند روستای بغلی مجوز چاه گرفته، اما برای آن‌ها مجوزی صادر نشده و حالا به‌خاطر بحران دریاچه ارومیه، دیگر خبری از مجوز تازه نیست.
یکی از اهالی چاهی مجوزدار دارد و مردم ناچارند آب شربشان را از خانه او تهیه کنند. ذوالفقار آهی می‌کشد و می‌گوید:
•    یکی از نزدیکان گفته یک میلیارد برای آوردن آب کمک می‌کنه. زنگ بزنم ببینم راست می‌گه.
تماس می‌گیرد. آن‌طرف خط جواب می‌دهد:
•    فردا بهت زنگ می‌زنم.
ذوالفقار گوشی را می‌گذارد و می‌گوید:
•    این یعنی زنگ نزن، پولی نمی‌دم.
در ادامه از پدرش یاد می‌کند؛ مردی خیر که سال‌ها جهیزیه دختران بی‌بضاعت را تأمین می‌کرد و همیشه تأکید داشت کسی از کارهایش باخبر نشود. حتی زنی در مراسم ختمش گفته بود: «دو بار در سخت‌ترین شرایط، پدرت ناجی من شد.»
شب تا دیروقت کنارشان می‌نشینم. چشمانم سنگین شده، اما فکرم همچنان درگیر دو مردی است که امروز دیده و شنیده‌ام: فیروز و پدر ذوالفقار؛ نیک‌مردانی که یادشان در این روستا زنده است.

  • عدالت عابدینی