پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما
پیوندهای روزانه
  • ۰
  • ۰

در حال عبور از روستای ایوَرَق هستم. تشنه‌ام. تک خانه‌ای سمت چپ جاده است. دری به صورتی نیمه باز است. پسری در حال آب دادن به باغچه می‌بینم. بلند داد می‌زنم. 
-    آقا پسر بیا یک خورده از اون آبت به من بده
پسر با خنده شلنگ آب را بیرون می‌آید. فکر کنم مانده من چقدر بی‌رودربایستی هستم.  بطری‌هایم را پر از آب خنک می‌کند. کمی از آب که می‌نوشم می‌پرسم: 
-    آب روستاتون از کجا تامین می‌شه
محمد می‌گوید:
-    سی سال پیش ۴ چاه عمیق ١٨٠ متر توی روستای زده شده. ولی الان کمبود آب داریم. آبی هم که می‌خوریم تصفیه نشده است.  چند نفری تا حالا سنگ کلیه گرفتن. مثل اینکه مشکل از آب هست. 
همانطور که صحبت می‌کنیم. دو سه نوجوان دور و برم جمع می‌شوند. محمد می‌گوید: «به این بچه‌ها بگو سیگار نکشن، بدتر از اینکه بعضی چیزها که نباید بخورند رو می‌خورن»
اما پسرک تا می‌فهمد با دوچرخه جهانگردی کرده‌ام پشت سرهم می‌پرسد: 
- «خواننده های ترک رو دیدی،  رونالدو رو دیدی»
راهم  را ادامه می‌دهم. برای صبحانه و ناهار می‌ایستم. از سیب زمینی و تخم آبپز با ترکیب سبزی که قبل از سفرم درست کردم می‌خورم تا نترشند. 
35 کیلومتری سربالایی که می‌روم به ارتفاع 2010 متری و روستای «چرن» می‌رسم. تا وارد روستا می‌شوم جاده خاکی می‌شود. کمی سرپایینی می‌روم تا به میدانگاهی می‌رسم. دو نفر را می‌بینم. سراغ شورا را می‌گیرم. یکی از آنها می‌گوید: «بفرما بریم همینجاست، پدر من رئیس شوراست. دهیار از این روستا نیست »
در خانه باز است. می‌گوید: «بیا تو راحت باش، خجالت نکش». وارد حیاط که می‌شویم. آقای قلندر سلمانی به همراه مردی از اتاق پذیرایی بیرون می‌آیند. مرد با قلندر صحبت می‌کند و از کمبود آب شکایت می‌کند. تا مرا می‌بیند به خانه برمی‌گردد و کلی درددل می‌کند.
-    خشکسالی چهار سال وجود داره اما امسال بدتر شده. قبلا زمستان شش ماه بوده ولی الان فقط یک ماه شده. از بارندگی خبری نیست. فقط سرما هست. اونقدر سرما زیاده که کشاورزی نمی‌تونیم بکنیم. برای دامداری هم مشکل آب داریم.
پیرمرد انگار دل پرخونی دارد می‌گوید:
-     برای مسیر کانال آب، مهندس اوردیم کار کرده اما پول نداریم به اون بدیم. 
آب این روستا از ٨ کیلومتری از چشمه آغ آیار می‌آید که پانزده سال پیش کشیده شده است.جمعیت در گذشته کم بود باران زیاد بود کاشت سبزیجات و درختان کمتر بود و آب کمتری می‌خواست. ولی الان همه چیز برعکس شده. 
همسر قلندر هم می‌گوید: 
-    قدیم‌ها هم مردم اینقدر زمین کشاورزی نداشتن. جمعیت‌مون هم اینقدر زیاد نبود که!
حرف‌ها که تمام می‌شود می‌روم تا داخل روستا قدم بزنم. داخل روستا زنانی جلوی خانه نشسته‌اند. یکی از آنها وقتی با مرا با دوربین می‌بیند تندی خودش را به من می‌رساند و  از مشکل فاضلاب روستا و نبودن لامپ تیر چراغ برق می‌گوید. زنی دیگر هم می‌آید و می‌گوید بچه‌هامون شب نمی‌تونن از روی این فاضلاب رد بشن. 
خیال می‌کنند و کاره‌ای هستم. زن اولی دعوت به خانه‌شان می‌کند. کاش می‌توانستم کاری برایش می‌کند شاید هم فکر می‌کند کاری از من بر می‌آید. 
بیرون از روستا پیرمردی با وضع داغان در زمین کشاورزی کنار الاغ و کره الاغ مشغول کار روی زمین کشاورزی است.
به روستا که بر می‌گرد. امینی با پسرش جلوی خانه‌اش نشسته همسرش برای لحظه‌ای از داخل حیاط سرک می‌کشد و برایم چایی و فطیر می‌آورد. امینی هم از کم آبی می‌گوید: «اینجا پنج شش باغ رو بخاطر کم آبی بریدند. باغ‌ها رو  بیمه هم کرده بودن اما بیمه خسارتی نداد!». پنج شش گله به کوه‌ها می‌برند از ١۵ اردیبهشت تا ١۵ آبان‌ماه  به مدت شش ماه .  چوپون‌ها کل شش ماه در کوه می‌شن و غذاشون رو چند موتورسوار هر روز به اونها می‌‎رسونن. توی اونجا هم کمبود آب هست و از دره‌ای آب گوسفندان به مقدار کم تامین می‌شه»
برای اینکه فضای را تغییر بدهم از از فرزندش که پنجم  ابتدایی است و با دوچرخه‌اش مشغول باز است می‌پرسم: 
-    محمد با دوستات چه بازی ایی می‌کنی می‌گوید:
-    گرگم به هوا، قایم موشک بازی و 
درست مثل قدیم‌های خودمان . 
ساعت هشت و نیم شب به خانه بر می‌گردم. قلندر  در حیاط خانه نشسته. تا وارد می‌شوم همسرش چایی دم می‌کند و می‌آورد. قلندر چکمه به پا می‌کند داخل اتاقک کوچکی در تاریکی مطلق می‌شود و علوفه‌ها را خرد می‌کند. مادر گاوها را شیردوشی می‌کند.
برای شام قرمه سبزی به همراه ماست و آب داخل قوطی شربت است.
آخر شب قلندر از عکس پسرش که روی دیوار زده شده است می‌گوید: این پسرم ٣١ سال داشت. با سواری که داشت از روستا خارج می‌شد که تصادف کرد و در دم فوت کرد. 
با بغض  و با صدایی که به زور ازگلویش بیرون می‌آید می‌گوید:این خونه رو پسرم ساخت و سفید کاری کرد و تحویلمون داد و رفت. - نه تنها پسرمون بود که باهامون بود و کمک می‌کرد الان هم دو تا بچه‌اش رو ما نگهداری می‌کنیم.
شب قلندر با خودش در خواب صحبت می‌کند. انگاری هنوز فکر پسرش از ذهنش بیرون نرفته است. 
 

  • ۰۴/۰۶/۳۰
  • عدالت عابدینی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی