دو جوان و یک مرد تبریزی همسفرم هستند. جوانها همان اول به تخت بالایی کوپه رفتند و خوابیدند. قطار سوتزنان راه طولانیاش را طی میکند.
سلیمی مرد روبرویام اهل شهر ترکمنچای است. اخیراً در سفری با دوچرخه به آذربایجان شرقی از این شهر دیدن کردهام. چند دوست مشترک در همان اول هم پیدا میکنیم و همین میشود بهانهای برای دوستیمان. ساندویج اضافه آوردهام و او را مهمان میکنم سلیمی هم با چای و سیبهای باغش و نان محلیاش، میهمانم میکند. یک بدهبستان دوستانه و صمیمانه.
سلیمی یک سال به بازنشستگیاش مانده و به همین دلیل برای شرکت ریلسازی و تونلسازی راهی ایرانشهر میشود.
بعد از هجده ساعت و عبور از جادههای بیابانی، جنگلی و خانههای کویری، ساعت ده صبح به زاهدان میرسیم. امیرعلی دنبالم میآید. قیافهاش نسبت به نه سال پیش خیلی تغییر کرده، اما چشمانش همان چشمها هستند. اولین بار در سال ۹۵ با او و پدرش، پرویز کیانی، آشنا شدم؛ آن هم در سفری که با دوچرخه از خراسان جنوبی به سیستان داشتم. انگار در هر آشنایی، دوچرخهام هم حضور دارد.
به جز من، مهمانان دیگری هم آمدهاند؛ از جمله فولادی و خانوادهاش از مازندران و اکبری و همسرش از خراسان جنوبی. همه آماده میشوند برای مراسم عروسی که شب برگزار میشود.
نزدیک غروب، کیانی و خانوادهاش برای مقدمات عروسی زودتر به تالار میروند و بعد برگردند. من و فولادی گرم صحبتیم که اکبری با هول و هراس میآید و میگوید:
– گوسفندها نیستن!؟
– یعنی چه که نیستن؟
– حیاط اوردم، خودم تحویل گرفتم، ولی الان نیستن.
– مگه چند تا بودن؟
– دو تا.
چشمانش تقریباً از حدقه در میآید. به کوچه نگاه میکنیم، خبری نیست. فولادی به کیانی زنگ میزند. کیانی پشت تلفن قهقهه میزند و میگوید:
– مگه میشه نباشه؟
من با خودم فکر میکنم این آقای کیانی دیگه چقدر بیخیاله!
اکبری با همان استرس میگوید:
– نیست! هر جا نگاه میکنم، نیست.
آخرش کشف میشود که خودشان بردهاند و اکبری با خنده میگوید: «انتقام این شوخی را میگیرم.» و این انتقام خیلی طول نمیکشد.
روز بعد با اکبری، همسرش و کیانی به بازار میرویم. کیانی دنبال میهمانانش در جای دیگری از بازار است. اکبری به شتاب به سمت کیانی میرود و میگوید:
– خانمم با یکی از فروشندهها بدجوری دعوا کرده، بیا یه کاری کن. من هر کاری میکنم، هیچکدام کوتاه نمیآیند.
کیانی بدو دنبال اکبری میآید. من هم تعجب میکنم چرا این همه به هم ریخته است. تازه میفهمیم که این نحوه انتقام اکبری از گوسفنددزدی بوده است. همه میخندیم.
وقت رفتن به مراسم عروسی، کیانی ماشینش روشن نمیشود، فولادی موبایلش هنگ میکند و من کارت بانکیام گم میشود؛ اما به هر زحمتی خودمان را به تالار ائلگولی میرسانیم.
تالار دو بخش زنانه و مردانه دارد. رنگ داخلی تالار یکدست سفید است. بعد از صرف شیرینی و شام و آمدن داماد و خوش و بش با مهمانان، ساعت یازده بیشتر مهمانان میروند و اقوام نزدیک به تالار زنانه میروند که مساحت بزرگتری دارد.
زنان با آمدن مردان خود را میپوشانند. ابتدا اقوام داماد و بعد اقوام عروس هدایای خود را میدهند؛ بیشتر به صورت نقدی و برخی هم طلا. مجری، مردی نسبتا مسن، مبالغ را اعلام میکند. سپس رقص و پایکوبی جوانان تا پاسی از شب ادامه دارد.
در پایان مراسم، برخی از کسانی که هشت سال پیش در سفر دوچرخهای دیده بودم، تغییر چهرههای محسوس داشتند، بهخصوص بچهها. مراسم با قربانی کردن گوسفندان روبروی خانه عروس، دختر آقای کیانی، به اتمام میرسد. همۀ این کارها را هم اکبری انجام میدهد.
صبح که بیدار میشوم، خودم را تنها در پذیرایی میبینم. خانمی میآید و صبحانه میآورد. یک لحظه فکر میکنم خواب زده شدهام. از خودم میپرسم: آیا این دختر همان عروس دیروز نیست؟ او به من میگوید:
– پدرم معذرت خواهی کرد و برای کاری به اداره رفت، گفت صبحانۀ شما را بدهم.
بعد میفهمم که عروس، درست روز قبل و بعد از عروسی، امتحانات دانشگاهی هم داشته است! عجایب نسل امروز.
کمتر پیش میآید کسی به زاهدان برود و از چهارراه رسولی دیدن نکند. سالها قبل که این قسمت شهر را دیده بودم، وضعیت مناسبی نداشت؛ اما حالا با سنگفرش خیابان، خیلی بهتر شده است. انواع کالاهای استوک و نو، پوشاک و ادویجات و وسایل الکترونیکی با قیمتهای مناسب عرضه میشوند. برای قیمت بهتر دو اصل مهم است: یکی اطلاع از قیمت پیش از خرید و دیگری چانه زدن.
اما جایی که کمتر کسی میرود، بخشهای حاشیهای شهر است. کسی نمیرود، اما من با دوچرخهای که کیانی آماده کرده است، به این قسمتها رفتم. خانههای درب و داغان، کوچههای آسفالتنشده و پر از زباله، چهره زشتی از شهر نشان میدهند. امیدوارم همانطور که وضعیت چهارراه رسولی بهتر شده، این مناطق و مردم هم در گذر زمان بهتر شوند.
یکی از طولانیترین و زیباترین مسیرها ریلی ایران مسیر تهران به زهدان است.
در این مسیر جنگلهای تاغ و گز و کویرهای لخت و عریان و ماسه بادیها و مناظر خیلی مناظر شگفت انگیز دیگری را میتوان نظاره کرد.
یکی از مهمترین جاذبههای دیدنی و مراکز خرید زاهدان چهار راه رسولی است.
در این چهار راه شما میتوانید انواع وسایل برقی، پوشاک، ادویهجات و استوک را با قیمت مناسب تهیه کنید. فقط دو نکته را فراموش نکنید اول اینکه قبل از خرید کالا از قیمت آن اطلاع داشته باشید دوم اینکه عجله نکنید قشنگ بگردید و بعد چونه زدن را فراموش نکنید.
در اصل من برای یک مراسم عروسی به زاهدان رفته بودم که خیلی خوش گذشت.
اما کاستیهایی هم در این شهر است مثل وضعیت ناجوری که در قسمتهای حاشیه ای این شهر وجود دارد. خیابانهای آسفالت نشده و درب و داغان و و پر از زباله
وضعیت خانه و مردم این مناطق هم تعریف ندارد.
امیدوارم همونطورکه وضعیت چهارراه رسولی نسبت به سالهای قبل بهتر شده این مناطق هم از این وضعیت فقر حاکم بیرون بیایند.