پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما
پیوندهای روزانه

۵ مطلب در مهر ۱۴۰۴ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

مردی کنار مغازه‌ای ایستاده و صدایم می‌زند:
•    بیا اینجا، چند دقیقه استراحت کن!
به سمتش می‌روم. صورت تپلی دارد و با خنده ادامه می‌دهد:
•    من با ماشین نمی‌تونم این‌ور و اون‌ور برم، تو چطور با دوچرخه سفر می‌کنی؟
می‌خندم و می‌گویم:
•    عادته!
هندوانه قاچ‌شده بزرگی برایم می‌آورد. هنوز اولین لقمه را برنداشته‌ام که پژویی از راه می‌رسد. راننده کمی با صاحب مغازه حرف می‌زند و بعد رو به من می‌گوید:
•    هندونه که خوردی، دنبالم بیا! هم استراحت کن، هم دوشی بگیر و غذایی بخور!
فرصت جواب‌دادن پیدا نمی‌کنم. دنبالش می‌روم. راه آمده را برمی‌گردد. با خودم فکر می‌کنم نکند مسیر زیادی برگردیم، اما خیلی زود جلوی خانه‌ای بزرگ با حیاطی وسیع می‌ایستیم.
فیروز، میزبانم، مرا به اتاقی می‌برد. پیرمردی لاغر روی زمین نشسته، پاهایش با طناب بسته است. سعی می‌کنم تعجبم را پنهان کنم. نامش محمد شکرزاده است. می‌گوید تا دیپلم در تبریز درس خوانده، بعد به قم رفته و لیسانس ادبیات گرفته. آن‌قدر شعر دوست بوده که بیش از ۲۰ هزار بیت از حافظ، مولانا و شهریار را از حفظ می‌داند. حالا به‌دلیل بیماری، خواهرزاده‌اش فیروز او را به این خانه آورده تا مراقبش باشد.
پیرمرد دیگری آنجاست؛ آقای بنکدار، اهل کرمانشاه. مردی که روزگاری خانواده داشته اما دوازده سال پیش ناگهانی از همسرش جدا شده و حالا با عذاب وجدان زندگی می‌کند. می‌گوید چهارده سالی است با شکرزاده رفاقت دارد، اما اعتیاد، زندگیش را ویران کرده.
ناهار آبگوشت کوبیده و سوپ است. محمد کم‌اشتهاست. بنکدار اصرار می‌کند:
-    بیشتر بخور، بدنت جون بگیره!
 اما او تمایلی ندارد. وقتی می‌خواهم عکسی از محمد بگیرم، دلش می‌خواهد خوش‌تیپ بیفتد، اما حیف که تمام دندان‌هایش را کشیده و بیماری از هیکل انداخته.
بعد از ناهار و کمی استراحت، راهی روستای اَسَنق می‌شوم؛ روستایی که شهرتش به مسجدی است که قدمتش به دورۀ ایلخانی برمی‌گردد. تابلویی برای معرفی مسجد وجود ندارد. چند دختر جوان چادری آنجا هستند. اهل همین روستا هستند که میهمانی را برای بازدید آورده‌اند. شمارۀ دهیار را می‌گیرم. زنگ می‌زنم و جلدی خودش را می‌رساند. 
بنای مسجد سنگی ساده و چهارگوش است؛ بی‌گنبد و مناره، با ستون‌های سنگی و ساروجی. یک متر از سطح زمین ارتفاع دارد. کتیبه‌هایی با آیات قرآن و نقش‌های هندسی روی دیوارها دیده می‌شود. دو پنجره دارد که حاشیۀ روی سنگ نوشته‌هایی وجود دارد. می‌گویند اینجا روزگاری مرکز بت‌پرستان بوده که بعد از اسلام به مسجد تبدیل شده. این مسجد در مسیر جاده بستان آباد به سراب و در بخش مهربان سراب قرار دارد.
مسجدی شبیه این در روستای جمال‌آباد هست. به سمت آنجا می‌روم. مردی سوار بر پیکان جلویم را می‌گیرد و می‌پرسد:
•    برای این کارت مجوز داری؟
•    بله، دارم.
•    نمی‌شه همین‌طور بیای و سؤال بپرسی.
•    خیالت راحت باشه، دارم.
جمال‌آباد از توابع مهربان سراب است با ۴۸۰ نفر جمعیت. مردم بیشتر دامدار و کشاورزند. دهیار آدرس مسجد را می‌دهد. در مسیر با ابوالفضل، مردی تنومند و سبیل‌پرپشت از اعضای شورا، آشنا می‌شوم. او از دو مشکل اصلی روستا می‌گوید: آب و دکل مخابراتی نیمه‌تمام.
سوار نیسان آبی‌اش می‌شویم. دکل را نشانم می‌دهد:
•    همه کارهایش را یک خیر انجام داده، ولی اداره مخابرات نمی‌آید تمامش کند.
می‌گوید چند روزی است حتی آبی برای دوش‌گرفتن هم ندارند. تنها چشمه روستا، «گوزل»، پانزده سال پیش خشکیده. آبی که روزگاری از قنات می‌جوشید و گوارا بود.
به خانه آقای ذوالفقار پوراکبر، عضو دیگر شورا، می‌رویم. خانواده‌اش با روی باز پذیرایی می‌کنند. شام جوجه‌کباب است. او و برادرش از مشکل آب می‌گویند. می‌گویند روستای بغلی مجوز چاه گرفته، اما برای آن‌ها مجوزی صادر نشده و حالا به‌خاطر بحران دریاچه ارومیه، دیگر خبری از مجوز تازه نیست.
یکی از اهالی چاهی مجوزدار دارد و مردم ناچارند آب شربشان را از خانه او تهیه کنند. ذوالفقار آهی می‌کشد و می‌گوید:
•    یکی از نزدیکان گفته یک میلیارد برای آوردن آب کمک می‌کنه. زنگ بزنم ببینم راست می‌گه.
تماس می‌گیرد. آن‌طرف خط جواب می‌دهد:
•    فردا بهت زنگ می‌زنم.
ذوالفقار گوشی را می‌گذارد و می‌گوید:
•    این یعنی زنگ نزن، پولی نمی‌دم.
در ادامه از پدرش یاد می‌کند؛ مردی خیر که سال‌ها جهیزیه دختران بی‌بضاعت را تأمین می‌کرد و همیشه تأکید داشت کسی از کارهایش باخبر نشود. حتی زنی در مراسم ختمش گفته بود: «دو بار در سخت‌ترین شرایط، پدرت ناجی من شد.»
شب تا دیروقت کنارشان می‌نشینم. چشمانم سنگین شده، اما فکرم همچنان درگیر دو مردی است که امروز دیده و شنیده‌ام: فیروز و پدر ذوالفقار؛ نیک‌مردانی که یادشان در این روستا زنده است.

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

پُل را که می‌بینم دلم می‌سوزد. خشک خشک است فقط برکه‌ای با کمی آب بعد از آن قرار دارد. این پل قدیمی ساخته شده از خشت و گل در ١٠ کیلومتری شهر سراب قرار دارد. سه دهانه، دو میل در ورودی و دو میل در خروجی آن است. خشک که است هیچ! کلی هم آشغال و زباله دور و بر آن ریخته‌اند. مثل سایر وسایل نقلیۀ دیگر که از پل می‌گذرند من هم همین کار را ‌می‌کنم. پل دیگری نگذاشته‌اند که به این پل آسیب نرسانم. 
عوض دیروز هر چه جاده سربالایی بوده، امروز سرپایینی است. جاده سرسبزتر و آبادتر می‌شود. انگاری با پایین آمدن من، آب کوه ورزقان هم پایین می‎‌آید و ا پایین دست را آبادتر و خرم‌تر می‌کند. 
ولی به جایی می‌رسم که  سرعتم را کم می‌کنم، از بس این منطقه یعنی روستای اوغان زیباست. سه کیلومتر با شهر سراب فاصله ندارد. با یک پرس و  جو ساده با آقای صبری آشنا می‌شوم. بالاخره نمی‌شود من دست خالی از این روستا خارج شوم و هیچ از آن نگویم. 
صبری به همان اندازه  که تنومند است مهربان  و کار راه انداز هم هست. کنار خانه‌اش محل کارش است. تولیدی خیارشور دارد.  خیارهایی که در این روستا تولید می‌شوند هم خوراکی هستند و هم خیارشور. یعنی از خیارهای کوچک برای این کار استفاده می‌کنند. خیارشور را با ترکیبی از نمک و فلفل و سیر و شوید و ترخون آماده می‌کنند یک هفته تا ده روز داخل آب می‌خوابانند بعد روانه بازار می‌کنند. تا یک سال هم ماندگاری دارد.  الان هم فصل خیار است و به شدت مشغولند. 
این روستا یکی از قطب‎های اصلی کشاورزی است، به طوری‌که 2700 هکتاری زمین کشاورزی دارد. از جهت تولید گندم و جو و سیب‌زمینی و لبنیات خودکفاست. 70 – 80 چاق عمیق دارد. روستا به روستای پهلوانان معروف است.  اما وقتی با پیرمردان که روبروی کارگاه صبری نشسته‌اند صحبت می‌کنم حسابی از وضعیت آب و قطعی آب شاکی هستند. 
از یکی از آنها که کلاه لبه‌داری به سر دارد می‌پرسم «قبلا جمعیت روستا زیاد بود یا الان؟» 
می‌گوید: 
-    الان
-    جمعیت اون موقع زیاد بود یا الان؟
-    الان 
-    چاه‌های زیرزمینی اون موقع زیاد بود یا الان؟
-    الان 
با این سوالی که می‌کنم خودش هم تقریبا جواب این کمبودها را می‌فهمد. 
ولی آقای صبری با تایید صحبت‌هایم می‌گوید اگر از طرف مقامات بالادست همکاری‌های لازم برای مکانیزه کردن، لوله‌کشی، کانال کشی مناسب در روستا انجام شود، مسلما ما کمبود آب نخواهیم داشت. 
دلم لک می‌زند تا شب نشده  گشت و گذاری در روستا داشته باشم. این آرزو را مهران عسگری خیلی زود برآورده می‌کند. با هم به زمین‌ کشاورزی‌شان می‌رویم که پدر و مادر هر دو آنجا مشغول چیدن خیارها هستند. در فصل کشاورزی همۀ اعضای خانواده کار می‌کنند و شخص بیکار نمی‌توانید در روستا پیدا کنید. 
خانۀ پدری مهران خانۀ بزرگی است که نژاد‌هایی از سگ اصیل سراب در آنجا هست. سگ سرابی یکی از بهترین نژادهای سگ بومی در ایران است. بیشتر به عنوان سگ گله و نگهبان استفاده می‌شود. 
وزن این نژاد در نرها بین ۷۰ الی ۱۰۰ کیلوگرم و ماده‌ها ۶۰ تا ۸۰ کیلوگرم است، ارتفاع جنس نر بین ۷۰ تا ۱۱۰ سانتی‌متر و ماده‌ها بین۶۵ تا ۸۵ سانتی‌متر است. ارتفاع هم تا شانه سگ گرفته می‌شود و نه تا سرش.
از ویژگی بارز این سگ پوست کلفت آن است که حتی دندان و چنگال حیوانی مثل خرس هم نمی‌تواند در آن نفوذ کند. 
زمان‌هایی در شهر سراب این سگ‌ها به نمایش گذاشته می‌شوند و کسانی که علاقمند بودند با قیمت بالا خرید می‌کنند. 
شب در جمع صمیمانه عسگری هستم. رحمان برادر مهران هم می‌آید. هر دو جدی و مصمم هستند و اهل کار. شام خوشمزه‌ای می‌خوریم و صبحانه هم همینطور است. 
به سمت سراب  حرکت می‎کنم. در ورودی شهر ازدحام زیاد است. بازار هفته است که پنجشنبه‌ها برگزار می‌شود.  انواع میوه‌ها و سبزیجات در اینجا به فروش می‌رسد 
دوچرخه ناراحت است هم از ناحیه ترمز و هم جک. ترمز دیسکی است و هر کسی از تعمیرش سر در نمی‌آورد. بالاخره به دوچرخه امین می‌رسم و از عهدۀ تعمیرش بر می‌آید و یک حال خوب به دوچرخه‌ام می‌دهد. امین با یک امین دیگری هم آشنا می‌کند که از قضا از دوچرخه سوارهای فعال شهر سراب است. 
امین با سبیلی پرپشت و چهره‌ای مهربان می‌رسد. اصل رشتۀ تخصصی‌اش دومیدانی کار است و دوچرخه‌سواری به صورت کوهستانی و انفرادی انجام می‌دهد . 
دوچرخه‌مان را محل کارش می‌گذریم و به می‌رویم به گشت و گذار در شهر. سراب سرسبز و آباد است درختان از دو طرف خیابان سایه به خیابان افکنده‌اند . تیمچه بازار و مسجد جامع از مهم‌ترین قسمت‌های شهر هستند. 
لبنیات این شعر در منطقه معروفیت دارد.
برای ناهار سوار ماشین می‌شویم و به روستای تاران در شش کیلومتری سراب می‌رویم. آبگوشت خوشمزه ای را در یکی از رستوران‌ها می‌خوریم. 
 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

صبح را با آقای رجبی و یک لقمه نان و پنیر شروع می‌کنم. همین که می‌خواهم اداره ورزش و جوانان ترکمنچای را ترک کنم، خانم محمدی –  از مربیان ورزشی  – جلویم را می‌گیرد و یک سوغاتی خاص به دستم می‌دهد: یک پاکت پر از پودر سنجد.
پودر سنجد داستان خودش را دارد؛ از کوبیدن کامل میوه سنجد درست می‌شود، یعنی گوشت و پوست و حتی هسته‌اش را هم بی‌رحمانه آسیاب می‌کنند. نتیجه‌اش می‌شود مزه‌ای گس‌تر و جدی‌تر از خود سنجد. مردم آن را با شیر گرم می‌خورند و برای همه‌چیز نسخه می‌پیچند: از درد مفاصل گرفته تا مشکلات گوارشی. خلاصه چیزی شبیه نسخۀ خانگی دکترهای قدیم!
حرکت می‌کنم به سمت روستای ورزقان در شمال ترکمنچای. البته در آذربایجان باید مراقب اسم‌ها بود، چون دو ورزقان داریم: یکی روستا، یکی شهر! جاده خلوت و آرام است و بعد از ده کیلومتر به روستایی می‌رسم که به گردوهایش مشهور است.
در خروجی روستا مسیر سربالایی در دامنه کوه بزقوش شروع می‌شود. نامش هم ترکیبی است از «بز» و «قوش» به معنای پرندۀ خاکستری. محلی‌ها توصیه می‌کنند از این جاده خاکی و پرشیب نروم، اما من هم مثل همیشه در دنده لج گیر می‌کنم و می‌گویم: «نه! همین راه را می‌روم.»
بخش زیادی از مسیر را به جای رکاب زدن، مجبور می‌شوم دوچرخه را هل بدهم. بعضی جاها هم که می‌ایستم، دوچرخه بی‌رحمانه عقب عقب می‌آید. تنها دلخوشی‌ام این است که با بالا رفتن، هوا خنک‌تر می‌شود.
بالاخره به ارتفاع ۲۴۰۰ متری می‌رسم. در دامنه‌ها، دسته‌های گوسفند و چادرهای سفید عشایر دیده می‌شود. مردی با تراکتور می‌آید و داد می‌زند: «بیر شی لازم دییر؟» (چیزی لازم نداری؟). بعد هم یک موتورسوار می‌رسد، خسته‌نباشیدی می‌گوید و با سوتش سگی خسته را دنبال خودش می‌کشاند.
همین‌جا بود که بدشانسی سراغم آمد: ترمز عقب دوچرخه خراب شد و در یک چشم به هم زدن خوردم زمین! چنان دست به زمین کوبیدم که اگر دستکش نداشتم، دستم حسابی پوست‌کنده می‌شد. فرمان دوچرخه هم کج شد، اما با کمی تعمیر دستی درستش کردم.
ساعت دو و نیم بعدازظهر است که با علی ساقی، چوپان ۴۴ ساله اهل روستای کلهر در آن ارتفاعات آشنا می‌شوم. دو ماهی است که گوسفندهایش را به اینجا آورده. با نان، تخم‌مرغ و چای زغالی پذیرایی می‌کند؛ همان چای اصیل که طعمش نصف مسیر خستگی را می‌شوید. او می‌گوید: «وقتی دیدم بی‌خیال از کنار سگ‌ها رد شدی، فهمیدم این‌کاره‌ای!»
نکته‌اش را خوب می‌دانست: در مقابل سگ‌ها اگر بترسی، کارت تمام است.
علی می‌گوید ۳۵۰ گوسفند دارند و همراه سه نفر دیگر مراقبشان است. در زمستان، این منطقه غیرقابل سکونت می‌شود. سال‌ها پیش برف آن‌قدر زیاد آمده که یک گله زیر برف جان باخته‌اند. امسال هم بارندگی کم بوده و سرما باغ‌های گیلاس، گلابی و گردو را نابود کرده است.
چند کیلومتر جلوتر به دریاچه فاضل‌گولی می‌رسم؛ یک سد مصنوعی که سال ۱۳۶۴ برای کشاورزی ساخته‌اند. می‌گویند بهار، اینجا بهشت کوچکی می‌شود.
از دریاچه به بعد، مسیر سراشیبی است. به روستای «چیچک‌لی» می‌رسم. حس خوبی برای عکاسی و فیلم‌برداری دارم، اما ماجراهایش عجیب است: زنان و کودکان به محض دیدن دوربین فرار می‌کنند! زنان را می‌شود فهمید، اما فرار بچه‌ها آدم را گیج می‌کند. دهیار و اعضای شورا هم یا پیدا نمی‌شوند یا اگر هم پیدا شوند، همکاری خاصی نمی‌کنند. من هم ناامید، روستا را ترک می‌کنم.
هنوز از سرپایینی لذت نبرده‌ام که دو موتورسوار جوان جلویم را می‌گیرند. یکی گوشی ساده‌اش را درمی‌آورد، تماس می‌گیرد و بعد گوشی را به من می‌دهد! آن‌طرف خط کسی می‌پرسد چرا در «چیچک‌لی» فیلم گرفته‌ام. بعد هم کارت شناسایی می‌خواهد. نشان می‌دهم، اما وقتی نوبت به خودشان می‌رسد، معلوم می‌شود هیچ کارت معتبری ندارند! دعوای کوچکی سر همین موضوع درمی‌گیرد و بالاخره رهایم می‌کنند.
جاده را ادامه می‌دهم و به دامنجان می‌رسم؛ روستایی پای کوه. اینجا دهیارش، فریدون حسینی، با سابقه‌ی ۱۸ سال دهیاری و مدرک کارشناسی ارشد، چهره‌ای مهربان دارد. در ساختمان دهیاری، چند نفر برای مشکل آب جمع شده‌اند. مشکل جدی است: آب از صبح تا شب قطع است و شب هم چند ساعت با فشار ضعیف وصل می‌شود.
شب را با آبگوشتی زردرنگ شام می‌خوریم. طعمش ساده اما صمیمی است؛ همان غذایی که بیشتر از هر رستوران لوکس، با سفر و جاده می‌چسبد
 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

ترکمنچای دو جور نان گرد و ضخیم دارد؛ یکی معمولی و دیگری شیرین. صبح یکی از همان نان‌های معمولی را با کمی پنیر خامه‌ای و چای تازه‌دم در ورزشگاه می‌خورم. صبحانه‌ای ساده، اما دلچسب.
آقای رجبی هم پیدایش می‌شود. مثل هر روز اول صبح، کار همیشگی‌اش را انجام می‌دهد؛ آبیاری زمین چمن ورزشگاه. یکی از اهالی برایم تعریف می‌کند که هزینۀ چمن‌کاری را خیّری پرداخته است. با خودم فکر می‌کنم اگر به جای چمن طبیعی، چمن مصنوعی کار می‌گذاشتند، هم در مصرف آب صرفه‌جویی می‌شد و هم کار رجبی کمتر. درست است که چمن مصنوعی دوام بالاتر و نگهداری آسان‌تر دارد، اما سختی ِخودش را هم دارد و سطحش لغزنده‌تر است. با این حال، در روزگاری که باران کم می‌بارد، شاید همین انتخاب هم ناگزیر بوده است.
وجه تسمیه ترکمنچای به روزگار اتابکان برمی‌گردد. آن زمان گروهی از ترکمانان به اینجا مهاجرت کردند و نام آن شد «ترکمن کَندی». «کَند» در زبان ترکی یعنی روستا. همین پسوند را در نام روستاهای دیگری هم می‌بینیم؛ مثل داشکندی، قاضی‌کندی یا بالش‌کندی. کم‌کم این نام به «ترکمنچای» تغییر یافت. «چای» در زبان ترکی یعنی رودخانه، و همین رودخانه امروز درست وسط شهر جریان دارد و آن را به دو بخش شرقی و غربی تقسیم می‌کند.
این شهر در گذشته اهمیت بیشتری داشت. جاده میانه–تبریز، یا به عبارتی تهران–تبریز، از دل ترکمنچای می‌گذشت. حتی ناصرالدین‌شاه در سال ۱۲۹۵ هجری قمری به اینجا سفر کرده بود. اما با روی کار آمدن پهلوی، مسیر جاده تغییر کرد و سهم ترکمنچای کم‌رنگ‌تر شد.
شهر، تاریخ خیلی کهنی ندارد و همان اندک آثار تاریخی هم که داشته، از بین رفته است؛ مثل حمام امیرکبیر که به دستور خود امیرکبیر ساخته شده بود.
خیلی دلم می‌خواست محل امضای قرارداد ترکمنچای را ببینم؛ همان قراردادی که باعث جدایی ایروان، نخجوان و بخش بزرگی از تالش از ایران شد. آقای اصغری فرهنگی و اهل آموزش‌وپرورش، لطف می‌کند و مرا به آنجا می‌برد. اما امروز اثری از گذشته نیست؛ نه عکسی، نه تابلویی. ساختمان به منزل مسکونی تبدیل شده است.
ترکمنچای زمانی به «شهر هزارچشمه» معروف بود. امروز اما بیشتر آن چشمه‌ها خشکیده‌اند. مهدی اصغری، برخی از چشمه‌ها را نشانم می‌دهد؛ بعضی کم‌رمق، بعضی هم کاملاً خشک.
برای بررسی بیشتر به اداره منابع آب شهرستان می‌روم. این اداره مسئول مدیریت پایدار و قانونی منابع آب است؛ از حفاظت گرفته تا تأمین نیاز شرب، صنعت و کشاورزی. رئیس اداره، آقای پزشکی، دل پُری دارد. با احتیاط آمار می‌دهد اما صریح می‌گوید:
«بارندگی خیلی کم شده؛ پارسال تا مرداد ۳۲۴ میلی‌متر داشتیم، امسال ۲۰۸ میلی‌متر. از طرفی هم در سال‌های گذشته مجوزهای بی‌رویه برای حفر چاه‌های عمیق داده شد. حتی بعضی از چاه‌های مجاز بیش از اندازه حفر شده‌اند.»
از او می‌پرسم چه راهکاری هست. پاسخ می‌دهد:
-    تغییر الگوی کشت، تغییر روش آبیاری به قطره‌ای، نصب کنتورهای هوشمند، بازرسی‌های مداوم، قطع برق مشترکان پرمصرف و البته فرهنگ‌سازی بین کشاورزان برخی از این راهکارها است.
می‌گوید در همین سه ماهی که مسئول شده، ۲۰۰ پرونده شکایت مربوط به چاه‌ها و استخرهای غیرمجاز داشته و برخی از چاه‌ها هم پر شده‌اند. حتی فیلمی از پرشدن چاه‌ها نشانم می‌دهد.
با همه این مشکلات، آب ترکمنچای طعم بی‌نظیری دارد. تا حالا فقط یک‌بار چنین آبی چشیده بودم؛ آن هم در چشمه دیمه چهارمحال بختیاری. با خودم فکر می‌کنم اگر وسیله داشتم، حتماً دبه‌ای از این آب با خودم می‌بردم.
شهر به صورت شمالی–جنوبی گسترش یافته و خیابان‌های اصلی‌اش را درختان بلند سایه زده‌اند. هوایش پاک و شفاف است. باغ‌ها در شمال شهر، نقش بزرگی در لطافت هوا دارند. محصولاتی مثل سیب، گردو و بادام، عمده تولیدات این باغ‌هاست.
دیداری هم با جمال سلیمی دارم؛ هنرمند نقاش ترکمنچای. از کودکی با حمایت پدر و دایی‌اش وارد دنیای رنگ و بوم شد. بعد هم در دانشگاه اصفهان فنون نقاشی آموخت. امروز بیست سال است که آموزش می‌دهد. او نگاه مالی به آثارش ندارد و آن‌قدر به نقاشی‌هایش دل‌بسته است که حتی کارهای سفارشی را هم دلش نمی‌آید بفروشد. تاکنون هفده نمایشگاه برگزار کرده و همچنان با عشق ادامه می‌دهد.
شب به خانۀ مهرداد می‌رویم. ده نفری دعوت کرده است. همه از علاقمندان ورزش و دوچرخه سواری هستند. غذای مفصلی به تنهایی پخته است. گذشته از سفرۀ رنگارنگش، انواع میوه‌ها را هم روبروی‌مان می‌چیند. در آن جمع، درباره دوچرخه‌سواری، لذت و چالش‌های مسیرها با آن‌ها صحبت می‌کنم و حس حضور در این شهر کوچک اما زنده و پر از تلاش مردمانش را بیشتر درک می‌کنم.
 

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

تلویزیون روشن است. مجری خبر، وضعیت نارنجی و هشدار گرما را برای ۳۱ استان کشور اعلام می‌کند. از خانه بیرون می‌روم تا بطری آبم را پر کنم و راهی جاده شوم. آب شیر حیاط قطع است. از تانکر پُرِ داخل حیاط برمی‌دارم، اما تکه‌های علف بین آب شناورند. آب را خالی می‌کنم و دوباره پر می‌کنم؛ باز هم همان علف‌ها هستند. با این حال، آب هنوز گواراست.
با دوچرخه از روستای چَرَن خارج می‌شوم. همان ابتدای مسیر، پنج کیلومتر را اشتباه می‌روم. هوا گرم است و عرق از شیار بین دو شانه‌ام پایین می‌ریزد. مسیر خاکی است و جز من کسی در آن نیست. در نقطه‌ای از جاده، فرونشست کامل زمین را می‌بینم؛ نتیجه برداشت بی‌رویه آب‌های زیرزمینی.
برای صبحانه از تکه‌ای فطیر که دیروز خریده بودم می‌خورم. 
وسط ظهر، پیرمردی کنار جاده می‌بینم؛ دو دبه آب روی زمین دارد و منتظر است. به من نگاه می‌کند و می‌گوید:
-    چرا یواش یواش رکاب می‌زنی؟
با خنده جواب می‌دهم:
-    از بس تشنه‌ام
بعد از او می‌پرسم:
-    این آب‌ها را از کجا می‌آوری
دستش را به سمت پشت سر و چند درخت در دوردست اشاره می‌کند:
•    آب روستامون کم است. هر روز می‌روم سمت آن چشمه و آب به خانه می‌آورم.
حیفم می‌آید از پیرمرد آب بگیرم. جاده پستی و بلندی دارد و سمت چپ، سردخانه‌ای برای نگهداری میوه‌ها مثل سیب، هلو و گلابی دیده می‌شود. از در ورودی به سمت نگهبان می‌روم و می‌پرسم:
•    آب نوشیدنی اینجا کجاست؟
می‌گوید:
•    دنبالم بیا!
او مرا به سمت شیر آب هدایت می‌کند:
-    بذار کمی خنک بشه، بعد بطری‌هایت را پر کن. این روزها هوا خیلی گرمه. من نمی‌دونم تو چطور توی این گرما رکاب می‌زنی؟
یکی از بطری‌ها را سر می‌کشم و لبخندی می‌زنم. واقعاً آب گوارایی دارد؛ کاش کل دوچرخه‌ام دبه‌ای از این آب می‌شد!
ساعت دوازده و نیم ظهر به شهر ترکمنچای می‌رسم. شهر خلوت است، مثل بسیاری از شهرهای کوچک. مستقیم به سمت شهرداری می‌روم و در اتاق شهردار، آقا پاشایی، باز است؛ بدون هیچ منشی. با گرمی از من پذیرایی می‌کند و آب سرد می‌ریزد. بعد از شنیدن صحبت‌هایم. یک تماس تلفنی می‌گیرد. بعد روی برگه‌ای، شماره شخصی آقای رجبی را می‌دهد و می‌گوید:
-    برو اونجا، هر کاری از دستش بر بیاد انجام می‌دهد.
تشکر می‌کنم. چند شکلات کاکائویی در کف دستم می‌گذارد. به اداره ورزش و جوانان می‌روم که چندصد متر با شهرداری فاصله دارد. رجبی با دوچرخه‌اش منتظرم است و چنان با احترام مرا تحویل می‌گیرد که انگار سال‌هاست می‌شناسدم. او خوابگاه اداره، یک اتاق با چند تخت، را در اختیارم می‌گذارد. هر دو، شهردار و رجبی، اهل دوچرخه‌سواری هستند و قرارمان برای دیدار بعد از ظهر می‌شود.
ناهار را در رستوران شهر با چلومرغ می‌گذرانم. نوشابه آن‌قدر گازدار است که هنگام باز کردنش روی سفره یک‌بار مصرف می‌ریزد و گند می‌زند به میز. بعد از رجبی یک همایش دوچرخه سواری با حضور نوجوانان برگزار می‌کند. جَلدی هماهنگی‌های لازم را با  نیروی انتظامی و اورژانس انجام می‌دهد. همایش با حضور ۵۰ دوچرخه‌سوار آغاز می‌شود و در پایان، به پنج نفر جوایزی اهدا می‌شود.
من هم صحبت کوتاهی در خصوص سفرهایم با بچه‌ها می‌کنم. 
شب سالن به باشگاه ورزشی می‌روم که فعالیت‌های بدنسازی انجام می‌شود. بعضی پیاده آمده‌اند و بسیاری هم با ماشین! مهرداد نجف‌لوئی مشغول آموزش بدنسازی است. قبلش هم به بچه‌ها کم سن و سال ‌آموزش فوتبال می‌داد. آموزش‌های تا سطح قهرمانی هم پیش رفته است. خودش هم کاملا فرم ورزشی‌اش را  حفظ کرده است. قدی بلند، بدنی ورزیده و دستانی بزرگ! مثلا مربیانی نیست که بعد از مربی شدنشان ورزش را کناری می‌گذارند و شکم می‌آورند. شاگردان مربی مربی ورزیده را الگوی ورزشی خودشان قرار می‌دهند. 
ورزشگاه یک آشپزخانۀ کوچک هم دارد. بعد از اینکه ورزشکارها می‌روند، مهرداد به بیرون از ورزشگاه می‌رود و با کلی نان و تخم‌مرغ و کنسرو می‌آید. توی آشپزخانه پخت غذا را انجام می‌دهد و با هم نوش جان می‌کنیم. 
اما می‌گوید غذای اصلی برای فردا شب است. شام هم دعوت می‌کند خانه‌اش بروم. با اینکه فردا قصد رفتن داشتم ولی با این دعوت برنامه‌ام تغییر پیدا می‌کند. 
ترکمنچای در مسیر تبریز به بستان‌آباد قرار دارد. این شهر به دلیل موقعیت جغرافیایی‌اش در دشت‌های حاصلخیز و نزدیکی به کوه‌ها، هم از نظر کشاورزی و هم مراکز ذخیره میوه اهمیت دارد. نام ترکمنچای به تاریخ و فرهنگ منطقه گره خورده و بیشتر به‌خاطر «معاهده ترکمنچای» شناخته می‌شود، که در دوره قاجار میان ایران و روسیه منعقد شد و چهرۀ خوبی در میان ایرانیان ندارد. 
 

  • عدالت عابدینی