پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما
پیوندهای روزانه

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دوچرخه سواری» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

صبحانه با عسل، تخم‌مرغ، کره و مربای انجیر است. امیررضا هم می‌آید و صبحانه می‌خورد، ولی خود ذوالفقار می‌گوید: «الان نمی‌خورم!».
مسجد تاریخی روستا را برای دومین بار نگاه می‌کنم. شباهتش با مسجد اَسَنق جلب توجه می‌کند؛ مربعی شکل است، ارتفاعش همانند اسنق است، اما سنگ‌نوشته‌ای ندارد و تمام ستون‌هایش درون بنا قرار دارند.
همان ابتدای صبح، از رودخانه فصلی و خشک روستا خارج می‌شوم و وارد جاده خاکی می‌شوم. جاده فرعی را انتخاب می‌کنم و ناگهان یک پسر موتورسواری جلوی راهم سبز می‌شود. گاوهایش را دنبال خود می‌برد. راه را نشانم می‌دهد و اگر او نبود، احتمالاً توی بیراهه می‌رفتم. جی‌پی‌اس موبایلم هم به زور کار می‌کند، یعنی همه چیز علیه‌ام است!
به سمت هریس حرکت می‌کنم. پنج کیلومتر بعد، به جاده آسفالته می‌رسم و مسیر کمی سربالایی و سرپایینی دارد تا به شهر هریس برسم. اول سراغ ساختمان منابع آب می‌روم، چون دغدغه اصلی‌ام آب است.
رنجبر، رئیس اداره، با لبخندی نیمه‌جدی جلوی من است که ناگهان مردی عصبانی وارد می‌شود:
-    آقا، چرا مجوز حفر چاه نمی‌دهید؟
-    نمی‌تونیم بدیم،
-    چرا!؟
-    چون آب نداریم،
-    یعنی ما بریم بمیریم دیگه؟
-    آب نداریم، چکار کنیم؟
-    یعنی به هیچ‌کس آب نمی‌دید؟
-    نه!
مرد دوباره غرغر می‌کند و مو زردی با لبخندی می‌آید:
-    انبار آب اهر رفتی؟
-    نه… اونجا چکار می‌کنه؟
و غرغرکنان می‌رود. درست مثل آب و هوای شهر، آدم‌ها هم کمی سرد و خشک شده‌اند. رنجبر توضیح می‌دهد که اداره منابع آب زیرمجموعه آب منطقه‌ای تبریز است و کنتورهای هوشمند روی چاه‌های پرمصرف نصب شده، البته چاه‌های عمیق فعلاً شامل این تکنولوژی نمی‌شوند.
بعد راهی شهرداری می‌شوم. نه بروشوری برای معرفی شهر دارند و نه جایی برای اقامت! فقط چای می‌دهند و کلی علافی، و نهایتاً پیشنهاد می‌دهند که به فرمانداری سر بزنم. فرمانداری فاصله زیادی ندارد. از کوچه‌ای وارد می‌شوم و دفتر فرماندار را پیدا می‌کنم.
جلسه‌ای با چند سرمایه‌گذار کت و شلوارپوش در جریان است و مسئول دفتر با لحنی نیمه‌حاضر جواب می‌دهد که فرمانداری اقامتگاه ندارد. در عجبم هریس شهرستان بود و اقامتگاه نداشته باشد! ولی اصرار دارد که فرماندار را ملاقات کنم. ساعت دو و نیم است و من هم گرسنه و خواب‌آلود، با شهر سکوت‌کرده روبه‌رو هستم.
سرانجام فرماندار دو جلسه‌اش تمام می‌شود. آقای ارباطان کمی سرسنگین برخورد می‌کند و می‌گوید:
-    جا برای اقامت نداریم.
-    یعنی شهرستان هیچ اقامتگاهی ندارد؟
-    نه متأسفانه.
-    پس من می‌روم.
لحظۀ آخر رو به بخشدار می‌کند و می‌گوید:
-    آقای بخشدار، یک جایی توی خانه معلم برای ایشان مهیا کن.
-    چشم!
خانه معلم تمیز و مرتب است، با اتاق دو تخته، حمام و سرویس بهداشتی. بعد از چند روز، بالاخره می‌توانم یک حمام حسابی بگیرم.
تا غذاخوری‌ها بسته نشده‌اند و معده‌ام دیگر اعتراض نکرده، مستقیم سراغ غذا می‌روم. به رستوران عظیمی می‌رسم. دو در دارد و دیواری در وسط! گویا دو برادر با هم مشکل دارند و رستورانشان را از هم جدا کرده‌اند. چلوکباب سفارش می‌دهم، طعمش خوب نیست. یادم باشد دفعه بعد بروم سراغ رستوران آن یکی برادر.
بعدازظهر به خیابان‌گردی می‌روم. هوا نسبتا خنک است. بازار شهر کوچک است و فقط دروازه غربی جلب توجه می‌کند. گوشه‌ای، صدای زنانی می‌آید که مشغول قرآن‌خوانی هستند. هریس مرکز فرش‌های ضخیم دستباف است و انواع ابریشم‌های رنگی در بازار به فروش می‌رسد.
پیرمرد ۸۵ ساله‌ای ابزار کار فرش می‌فروشد. می‌گوید قبلا رعیتی می‌کرده و حالا حدود ده سال است که این کار را انجام می‌دهد. کم مانده شاخ در بیاورم در 75 سالگی شغلی دیگر برای خودش پیدا کرده است.
عارف، صاحب مدرک کارشناسی حقوق، هم فرش می‌فروشد، اما از بازار و بی‌توجهی مردم به ارزش فرش‌ها ناراضی است. او مرا به قسمت پشتی مغازه می‌برد و انواع فرش‌های دیگر را نشان می‌دهد، اما من بیشتر نگران فروشنده‌هایی هستم که فقط زل زده‌اند و منتظر مشتری هستند.
برای شام همبرگر مخصوص سفارش می‌دهم و با نوشابه شیشه‌ای آن را همراهی می‌کنم، بعد هم می‌روم بخوابم تا آماده یک روز دیگر سفر باشم

  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

اینقدر تفاوت! 
فاصله تقریبی50 کیلومتری انگار به اندازه 50 سال فاصله زمانی داشت.  شهر تمیزتر، مرتب تر، شیک تر، با ساختمان های بلندتر و خیابان های سرسبزتر و قشنگ تر بود. 
خودم را می اندازم شهرداری ماهشهر. بیشتر کارمندها کت و شلوار مرتب به تن دارند الا من.  
با لباس ورزشی و چهره ای کمی تا قسمتی درهم و برهم و خسته داخل می شوم. مستقیم می روم دفتر روابط عمومی. خودم را تحویل می دهم. تحویلم می گیرند. منتظر رئیس روابط عمومی می مانم. مثل آفتاب پرست همه جای اتاق انتظار را برانداز می کنم. تصاویری از دیدنی های شهر روی دیوار سفید رنگ جا گرفته اند. 
مردی نسبتا هیکلی وارد می شود. دفتردار می گوید: 
-    خودشه. آقای روابط عمومی! برم هماهنگ کنم و برگردم.
می رود. هماهنگ می کند و بر می گردد همراه با لبخندی. 
-    بفرمائید! آقای رئیس منتظر هستند. 
می روم.
-    سلام جناب روابط عمومی. عدالت عابدینی هستم از شهرستان با دوچرخه. نویسنده ام و یک خورده پژوهشگر. می تونید کمک کنید. 
-    خیلی خوب. چرا که نه؟ اصلا ما برای همین اینجائیم! چه کمکی از عهده مون بر میاد؟ 
-    راهنماییم کنید برای دیدن چند آدم حسابی و شناخت خوب شهر. 
-    چون یه خورده پژوهشگرید یک  جای خوب معرفی می کنم. اونجا هم چند آدم خوب تر معرفی می کنن. خوبه؟
-    نیکی و پرسش؟
لبخند می زند. گوشی بر می دارد. شماره ای می گیرد. چند بوق ممتد و بعد:
-    سلام عرض شد خانم عبادی! من روابط عمومی شهرداری هستم. حال شما خوبه؟ ممنونم. یک آقای دوچرخه سوار ایرانگرد و جهانگرد اومدن به شهرمون. چند تا سوال دارن می تونید کمکشون کنید؟
گوش می دهد و چند ثانیه بعد ادامه می دهد: 
-    بله! بسیار خب. الان آدرس می دم خودشانا می رسونن. محبت کردید. خداحافظ شما
آدرس و شماره همراه خانم عبادی رئیس میراث فرهنگی ماهشهر را می دهد. مستقیم و سرراست می روم به ساختمان میراث فرهنگی. خانم عبادی و آقای اویسی از کارشناسان میراث فرهنگی به استقبالم می آیند با عزت و احترام بیشتر از شهرداری. 
به چند روز بعد برویم. خیلی تعریف از خانم عبادی شنیدم. با امکانات کم به شدت پیگیری می کند برای حفظ و ثبت میراث ملموس و ناملموس شهرستان. 
برگردیم به امروز. 
همان اول دور یک میز کنفرانس می نشینیم. خانم عبادی بالا می نشیند و روبرویم آقای اویسی.  پذیرایی هم می آورند. آنقدر در رفت و آمد بودم که فرصت نکردم چیزی بخورم. یک خورده حواسشان پرت صحبت می شود. کیک  بر می دارم. یواش می خواهم آن را باز می کنم. چنان صدایی می کند  فکر کنم عالم و آدم و حوا و هابیل و قابیل هم می شنوند  تا چه برسد به حاضرین در جلسه!
در چنین جلساتی، باز کردن بسته های پذیرایی ، خوردن بیسکویت و سیب و خیار و آبمیوه با نی با حداقل نوسانات صدا تقریبا جزو غیرممکن ها هست. اصلا نمی شود سایلنتش کرد! 
مثل موقعیت های مشابه که خودمان را به آن راه می زنیم مثلا نشنیدیم یا ندیدیم. آنها هم همین کار را با من می کنند. بالاخره دوپینگی لازم بود.
خانم عبادی توضیحات را می سپرد به آقای اویسی. اویسی خیلی پر است. آنقدر که از شهر خودمان هم می گوید!
گفتنِ همه اش خارج از حوصله مخاطبان با حوصله فستی امروزی است. جزئیاتش را اینترنت کامل و جامع دارد. اینجا یک جور دیگر می گویم.
شهرستان ماهشهر از شهرهای کهن است. دو جهانگرد قدیمی از هزار سال پیش یعنی ناصر خسرو قبادیانی و ابن بطوطه مراکشی به اینجا آمده اند تا به امروز که عدالت عابدینی زنجانی قمی آمده است. 
بیشتر از بیست کیلومتر تا دریا فاصله ندارد. این فاصله هم خشکی و دار و درخت و خانه مسکونی نیست.
 این فاصله را خورها تشکیل داده اند. خورها بریدگی های در ساحل دریای خلیج فارس هستند که آب در میان آنها نفوذ کرده است. 
اگر از بالا به این خور که حد فاصل ماهشهر و خلیج فارس نگاه کنید. انگار درختی تنومندی است که ریشه در خلیج فارس دارد. شاخه هایش همان خورها هستند. وقتی جذر و مد اتفاق می افتد آب این خورها بیشتر می شود. ارتفاع جذر و مد در اینجا به شش متر می رسد! تصورش را بکنید بر اثر جذر و مد آب این خورها به همراه ماهی ها دریایی پر می شود. ماهیگیران هم از فرصت استفاده می کنند. از طریق تور انداختن در ورودی ها خورها و جاهای دیگر خور ماهیگیری را شروع می کنند. 
پس تا اینجا به یک نتیجه قطعی رسیدیم. اگر نرسیدید من می رسانم. ماهشهری ها ویتامین ماهی شان خوبی دارند. 
این شهر به بین النحرین هم معروف است. به خاطر اینکه بین دو رودخانه جراحی و زهره قرار دارد. 
رودخانه جراحی از سمت رامشیر یعنی شمال می آید و در نهایت به تالاب شادگان می رود.
در جنوب شرقی شهرستان هم رودخانه زهره هست. از سمت فارس و بهبهان به سمت خلیج فارس سرریز می شود. 
جا داشت یک تمدن اینجا شکل می گرفت! 
موقعیت جغرافیایی، وجود دو رود مهم، نزدیکی به دریا موقعیت خاصی به این شهر داده. 5 بندر فقط در ساحل این شهر هستند که کشتی های کوچک و غول پیکر در سواحل آن به طور مرتب لنگر می اندازند و می آیند و می روند. 
فقط 5 بندر مهم در ساحل این شهر وجود دارد. پتروشیمی های زیادی در این شهر ساخته شده اند. به طوری که چهل و سه درصد صنایع پتروشیمی ایران از لحاظ اسمی و تعداد در این شهر هستند. از لحاظ تنوع هم رتبه اول کشوری را دارد.
وجود همین بنادر، کشتی های غول پیکر، پتروشیمی های متنوع باعث یک استثنای دیگر در این شهرستان شده و آن وجود چهار مسیر زمینی، هوایی، دریایی و ریلی است. نمونه اش را فقط در بندرعباس داریم. 
در این شهر ترک و لر و بختیاری زندگی می کنند. خیلی ها به خاطر کار به این شهر مهاجرت کرده اند. 
با وجود مدرن بودن این شهر، با دردسرهایی هم مواجه است. وجود پتروشیمی ها، بنادر، پالایشگاه ها آلودگی آبی مثل پساب ها، مایعات سمی و آلودگی هوایی را به دنبال دارند. 
به علت سطح بالای آب های زیرزمینی، عمر بناهای مسکونی کوتاه است. خیلی از ابنیه قدیمی در این مواقع به جای ترمیم، تخریب شده اند و با ساختمان های جدید جایگزین شده اند. 
میراث فرهنگی باز تلاش می کند. اندک خانه های قدیمی بازمانده را بازسازی کند. 
عبادی دو نفر  آدم حسابی معرفی می کند. می روم  تا در این فرصت کوتاه آنها را ببینم. البته می رویم با دوچرخه.
 

آنقدر در عجله بودم که فقط همین عکس را از این چند ساعت دارم. این را هم آقای اویسی به دستم رساند. خدا خیرش دهد

  • عدالت عابدینی