پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما

ایرانگردی و جهانگردی عدالت عابدینی

پیام نما
پیوندهای روزانه
  • ۰
  • ۰
پیام نما - حیا هم خوب چیزیه!
سال های ورود ویدئو به کشور و ممنوعیت استفاده از آن را کمتر کسی است که در آن زمان بوده باشد و به خاطر نیاورد. ویدیوئی که از هفت خوان رستم در میان پتو و کیف سامسونیت می گذشت تا به خانه برسد و شخص بتواند در خفا و پنهان و دور از هر نظری یک فیلم غیرمجاز را تماشا کند.

بعد از ویدئو، ماهواره میهمان دیگر بود با برنامه های متنوع تر و جذاب تر! باز هم مجازاتی بر آن تعیین شد و جریمه ای!
اما گویا گوش کسی به آن بدهکار نبود، دیگری قریب به اتفاق خانواده های صاحب آن شدند و بگیر و ببندها و پارازیت ها نتیجه ای نداشت و با وجود جرم بودن، داشتن،چنین وسیله ای دیگر در اکثر خانواده ها چیز عادی ایی شد.
دلایل مختلفی برای ورود این وسیله وجود دارد. آموزش، آگاهی از آخرین اخبار روز دنیا،  تماشای فیلم های به روز و سانسور نشده و بسیار جذاب و ...!


صحنه هایی که وقتی زمانی آن ها را می دیدیم سرتاپایمان سرخ می شد و از خجالت آب می شدیم ولی دیگر به سوی عادی شدن پیش می رود و خیلی چیزهای دیگر به مدد همین رسانه ها برای مان عادی می شود.
چیزی که قبلنها ممنوع بود ولی حالا دیگر جمیع خانواده با هم به تماشایش می نشینند!
چیزی که دنیای امروز به سمت آن پیش می رود، ولی آیا این راه درستی که به سمت آن پیش می رویم!؟ آیا  این ها نمی تواند باعث نوعی بی حیاگری در سطح جامعه و سست شدن بنیان خانواده  و بالتبع آن از هم پاشیدگی و در هم ریختگی آن شود!؟
شاید این ها برای ما بزرگتر ها عادی شود که چیز خوبی هم نیست اما کودکان در این بین چه تقصیری دارند که باید وقت و انرزی خود را صرف این برنامه های پوچ و مبتذل و بی ارزش کنند!؟ چرا این روند عادی سازی را می خواهیم به آنها هم سرایت دهیم!؟ چرا!؟
چرا همیشه انتظارات ما از مقامات فرهنگی و ... است که فکری به حال این معظل کنند و خودمان به دنبال راه حل نیستیم؟
در دوران دانشجویی در خصوص نقش تلویزیون در رسانه های غربی تحقیق می کردم. یکی از نکات مهم این بودکه آنها برنامه های تلویزیون را برای گروه های سنی مختلف تقسیم بندی می کنند، و کودک جرات ندارد هر برنامه ای را تماشا کند. حتی سریال هایی که در تلویزیون خودمان در آخر شب نشان می دهد، بچه ها حق تماشای آن را ندارند. چرا که این سریال های برای گروه سنی آنها نیست؟
در اینجا یا باید بپذیریم و تسلیم بشویم برای هر خوراکی که رسانه ها در اختیارمان قرار دهیم و یا اینکه با تدبیر و اندیشه به دنبال راه حل اساسی برای این معضلات باشیم و بدانیم که راه حل آنها در خودمان هست و لاغیر.
بی گمان راه حل هم وجود دارد. اگر در پی اش باشیم می یابیم.



نوشته شده توسط عدالت عابدینی  ||
  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰
پیام نما - روزی روزگاری در زنجان
تا زمان نوجوانی،  با تعطیل شدن مدارس و آمدن فصل تابستان و گرم شدن هوا، به دیگر خانه مان در زنجان می رفتیم؛ خانه ای در پایین شهر در کنار خیابان بیست متری با سه اتاق و آشپزخانه ای و حیاطی و درخت زردآلویی در میان آن!

مستاجری داشتیم که طبق عادت هر سال، یکی از اتاق ها را برایمان خالی می کرد.  از یخچال و تلویزیون خبری نبود. فقط گلیم و فرشی بود و ظرف و ظروفی برای پخت و پز. یخ را ناگفته همسایه ها برایمان می آوردند، در مواقع ضرورت من می رفتم و از آنها می گرفتم.
برای تماشای تلویزیون هم گاهی اوقات ساعت پنج بعد از ظهر خانه ی یکی از همسایه ها تلپ می شدم و کارتون های پسرشجاع،  سندباد، دهکده حیوانات، نیک و نیکو و... را تماشا می کردم  با آن تلویزیون های سیاه و سفید کوچک سونی و کلید روشن و خاموش  لمسی که تازه به بازار آمده بودند و بیش از دو شبکه هم نشان نمی دادند.
هر روز صبح کارم این بود که برم از خیابان پشتی مان، نان بربری تازه و داغ تهیه کنم. هنگام برگشت به خانه، چراغعلی را می دیدم که سبزی هایی را که با موتور گازی برای فروش آورده بود  جلوی مغازه می چید و آبی می داد تا تازه بمانند و چه عطر و بویی داشتند این سبزی ها!
مشتری دائمی نان قندی هایش بودم.
نان بربری با روغن حیوانی که بر روی آن می مالیدیم و می خوردیم خیلی می چسبید. اگر بهترین خوراکی های دنیا را بهمان می دادند تا این اندازه نمی چسبید!
علی و مهدی و سعید دوستان صمیمی ام بودند. علی نسبت فامیلی داشت، مهدی پسر تخس و زرنگی بود و سعید هم با آن کله ی ذوزنقه ای شکلکش هیچوقت از خاطرم نمی رود. پدرش با ماشین تخلیه چاه کار می کرد. می گفتند چند سالی زندانی است اما برای زندان با این ماشین کار می کند!
لیلا و ربابه و رقیه و نرگس هم دخترهای همسایه بودند که گاهی اوقات هم بازی مان می شدند اما فاطی چیز دیگری بود. دختر خوشگلی بود. او  هم به همراه خانواده اش از تهران می آمد. من که هر کاری کردم با او دوست شوم نمی شد  که نمی شد. این پسران پدرسوخته ی زنجانی مگر می گذاشتند، تا می خواستم بجنبم می دیدم که آنها با هم دوست شده اند و دارند لیلی لیلی بازی می کنند.
بیشتر اوقات با علی و مهدی و سعید بودم اما گاهی اوقات کاظم و اصغر و فتاح هم بازی مان می شدند. تا آخر شب کارمان قایم موشک بازی و لیلی بازی (این بازی مختص دختران نبود) بالا بلندی و مردم آزاری بود آخرش هم والدین با داد و بیداد به خانه می بردند.
یکبار با یکی از بچه های محل یعنی اسماعیل قرار شد  بیفتم کار تجارت!  خشکه زردآلو بخریم و آن را یک شب در آب بگذاریم و ببریم در پارک نزدیک خانه مان بفروشیم. دقیقا هفده تومان خشکه خریدیم. شب قرار شد من آن را آب بزنم ولی از شیطنتم شب از خواب بلند می شدم برگه ای می خوردم و این کار چندین بار در طول شب تکرار شد. فردا رفتیم و تا لنگه ظهر همه ی برگه ها را فروختیم دقیقا به همان هفده تومان خریدی که داشتیم فروختیم. و در آخر هر دو متعجب شده بودیم که چرا این طور شده بو!؟ اسماعیل هیچوقت معمای آن را ندانست
پدر مهدی مش صفر بود، با کله ی نیمه تاس و موهایی سفید به سفیدی برف. چهره ی خشنی داشت اما مهربان بود. کارش توزیع و پخش نفت کوپنی بود. هر موقع که ماشین نفت کش می آمد بلافاصله من هم می رفتم به مهدی و پدرش در توزیع نفت کمک می کردم.
اولش با اسب و گاریی که داشتند نفت را توزیع می کردیم اما بعدها ارتقا پیدا کردیم با وانت این کار انجام می شد. آخر کار هم مش صفر یک بیست تومانی کف دستم می گذاشت و من خوشحال و شنگول با لباسی سرشار از عطر و بویی نفت به خانه مان می رفتم. البته این کار به جز انگیزه مادی انگیزه ی دیگری داشت. بماند. اما مادر وقتی من را با آن اوضاع می دید چه دعوایی را ه مینداخت. لباسم را می کند و آب را در کتری گرم می کرد و با پارچ آب می ریخت روی بدنم! حمام که نبود یا باید این طور حمام می کردیم یا اینکه می رفتیم حمام عمومی!
دیوارهایمان با خانه همسایه کوتاه بود. مادر با زنان همسایه از همینجا هم به راحتی صحبت می کردند. چراغعلی یک درخت سیب داشت که نصفش در حیاط ما بود . من  که نمی گذاشتم سیبی بر روی درخت سنگینی کند! اما امان از درخت زردآلوی مان که تا آخرین سال هیچ باری نبود الا سالی که ما آنجا را ترک کردیم.
آن یکی خانه هم خانه ی مش صفر بود. درخت هلو و انگور و زردآلو در حیاطش بود با یک استخر کوچک و چند درخت تبریزی که من از این درخت ها خیلی خوشم می آمد.
اما مستاجر! بعضی وقت ها از آن مستاجرها هم گیرمان می آمد. در یکی از سال ها  مستاجرمان برای خودش مستاجری دیگری آورده بود که از قضا او هم در کار مواد مخدر و پخش بود.روزی ماموران می آیند خانه را محاصره می کنند و داخل خانه می ریزند و آنها را دستگیر می کنند. سالها ما از این جریان بی خبر بودیم تا پسر یکی از همسایه ها به من گفت و من به خانواده
راستی یک مغازه هم داشتیم که یک دوچرخه ساز در آنجا کار می کرد. مشتری هایش زیاد بود. پس از چند سال کار کردن وضعش خوب شد خانه ای خرید و از آنجا رفت.
سال 76 بود که خانه فروخته شد و تنها ماند خاطراتش...



نوشته شده توسط عدالت عابدینی  ||
  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

عقل کل

پیام نما - عقل کل
کار و زندگی خودمان را رها کرده ایم و کارمان شده سرک کشیدن به زندگی این و آن. می خواهیم از همه چیز سر در بیاریم، فضولی کنیم، به خصوصی ترین بخش زندگی انسان ها وارد شویم. می شویم دانای کل! کسی  که به همه چیز و همه کس اشراف دارد، هر سوالی که می پرسند جواب می دهیم. به خودمان می بالیم. می شویم طرف مشورت هر کسی.


دلیل شکست هایش را نمی دانیم ازقوتش بی خبریم. اما به خاطر رفتاری و کار غلطی خودرا شایسته ای دانای  کلی می دانیم.
وقتی هم که گند کارمان در می آید  و زندگی ایی به تباهی کشیده می شود خیلی راحت می گوییم: تقصیر خودش است می خواست گوش نکند. و به همین راحتی همه چیز را برای خودمان حل می کنیم.


نوشته شده توسط عدالت عابدینی  ||
  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰
پیام نما - آموزش و پرورش و آینده مبهم کودکان امروز
با آمدن فصل زیبای پاییز، سال تحصیلی جدید آغاز می شود. دانش آموزان با شور و شوق به مدرسه می روند و آموزش می بینند تا آموخته های خود را در زندگی آینده خود بکار برند. هیجان چند سال اول تحصیل را هیچگاه فراموش نمی کنم، چرا که با حروف الفبا آشنا می شدم و با آنها می توانستم کتاب و مجله بخوانم و چه لذتی داشت این خواندن برای من.


با این حال اوضاع کنونی به مراتب بدتر ازگذشته شده است. دیگر اندک انگیزه هایی که در گذشته بوده است هم به مرور زمان درحال رنگ باختن است. دانشگاه ومراکز آموزشی فراوان شده اما کیفیت آموزش سیر نزولی به خود گرفته و مدرک تحصیلی است که مرتب ارائه می شود.
وسایل تفریح و سرگرمی همچون تلویزیون واینترنت و ... برای دانش آموزان به مراتب بیشتر ازگذشته است اما هدایت صحیح برای استفاده درست از این ابزار صورت نگرفته است.  نقش مشاوره های خبره تربیتی و درسی بسیار کم رنگ است.


در اینجا فقط نمی توان سیستم آموزشی را مقصر دانست، خانواده ها هم مقصر هستند ما هم مقصریم، همگی مقصریم


نوشته شده توسط عدالت عابدینی  ||
  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰
پیام نما - تغییر برای زندگی بهتر
تغییر با شرایط اجتماعی برای زندگی بهتر از ویژگی های آدمی ست. من هم همیشه سعی کرده ام خود را بنابر مقتضیات زمانه تغییر دهم و از تکرار که درواقع نوعی عدم تغییر است،  پرهیز داشته ام  وتلاشم بر این بوده  که  راه های نو و تازه را تجربه کنم تا از روزمرگی به دور باشم.


به  قول دوست جهانگردی اگر خیلی از انسان هایی که متعصب هستند و به سختی بر آرمان های  خود اصرار می کنند، مدت زمانی را سفر کنند و با انسان ها مختلف حتی با عقیده مخالف  آشنا شوند، دیدگاه هایشان بسیار تغییر پیدا خواهد کرد و چه بسا دست از آن تعصبات بی جا بردارند. خیلی وقت ها لازم است که برای زندگی بهتر و راحت تر خود را با جغرافیای اجتماعی تطبیق دهیم.
البته این را هم در نظر داشته ام که این نوع تغییر در رفتار که به  نوعی با تساهل و تسامح همراه بوده است به ثبات شخصیتم لطمه ای وارد نسازد و به هر طرف که نسیم می وزد نروم. بالاخره برخی اصول اخلاقی هستند که از دایره ی نسبی بودن اخلاق به دور هستند.


در حاشیه:

- پیام نما با دامین ir  نیز به ثبت رسید. پس این وب را می توانید از طریق peyamnama.ir نیز ملاحظه کنید.
- ماه خرداد که می آید یاد امتحاناتش می افتم و تقلب هایش!
- امروز با خیال راحت نشسته ام می خندم به آنها که می خندیدند به ما و چه خون دل ها خوردیم از آنها. و خواهیم خندید به آنها که هنوز می خندند!

 


نوشته شده توسط عدالت عابدینی  ||
  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰
  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

قاعده بازی

پیام نما - قاعده بازی
رو بالکن خونه ای. به دور دست نگاه می کنی خیلی دور. فقط نگاه می کنی. هیچ فکری نمی کنی، اصلا حوصله ی فکر کردن  نداری. کاملا بی حس وحالی. دمقی. هیچ صدایی رو نمی شنفی. فقط دوست داری نگا کنی


پسرک تهدید می کنه و به زور یک چیزی ازدختر می گیره. نمی دونی چیه؟ دختر باز فریاد می کشه. تپش قلبت داره زیاد می شه داره از جا کنده می شه مثل اینکه پاهاتا محکم بستن. پسرک فرار می کنه و دختر با چادر به دنبالشه. چادر ازسرش میافته نمی دونی انداخت یا افتاد؟ پسرک می ره دختر هم. هر دو می رند و نقطه می شن. دیگه هیچکدومو نمی بینی. احساس خفگی و کرختی بهت دست می ده. می بینی که با تمام ادعاهات هیچ غلطی نمی تونی بکنی!
بر می گردی توی اتاقت. کتابی از قفسه کتاب بر می داری. بازش می کنی. می خونی:
"وقتی نمی توانی قواعد بازی را تغییر دهی، پس خفه شو و بازی کن."

در حاشیه

- سفر چهار روزه به اهواز و شرکت در دو برنامه عروسی و همچنین سفری کوتاه به روستای "حلاف" از توابع حمیدیه اهواز دلیل غیبت ام در هفته ی گذشته بود. اما افسوس خوردم! افسوس که چرا  بیشتر "خوشی های جمعی" ما تنها به مراسم عروسی ختم می شود نه به قبل و بعد از آن.

- روزی کشور A"" به کشور "B " حمله می کند و می گوید نباید بین همسایه هادیواروجود داشته باشد. رادیو و تلویزیون کشور B از صبح تا شب مردم دلاور را دعوت می کند که به  پا خیزند و از سرزمین قهرمان پرور B دفاع کنند اما مردم دلاور که دلاورآور هم هستند به پا نمی خیزند واز سرزمین قهرمان پرور دفاع نمی کنند می توانید بگویید چرا؟
جواب: برای اینکه آن روز مردم دلاور کشور B مشغول تماشای برنامه های ماهواره از تلویزیون بوده اند. (از کتاب "حالا حکایت ماست" عمران صلاحی)

 


نوشته شده توسط عدالت عابدینی  ||
  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰
پیام نما - معرفی کتاب:‌ بادبادک باز
بادبادک باز روایتی  است از  افغانستان و مردمانش.
 از رنج ها، سختی‌ها، تلخی ها، جدایی‌ها، تبعیض‌ها، جنگ، خونریزی، تعصب و تحجر، مهربانی  و وفاداری و همدلی.
امیرروایت گر داستان که ساکن آمریکاست، در نوشته‌ی خود بازگشتی دارد به گذشته‌ی خود در افغانستان و  خانواده متمول‌اش. مادر ندارد چرا که مادر هنگام زایمان جان خویش را به امیر می دهد و چشم از دنیا می بندد و می‌رود.
پدرش یک اسطوره است و مبارز با شخصیتی استوار و محکم. به شدت دفاع می کند از اعتقادات درونی‌اش. دشمن کمونیست‌های روسی است و ملایان افغان.


"وقتی مردی را بکشی، زندگی را از او دزدیده ای، حق زنش را برای داشتن شوهر دزدیده‌ای، همین‌طور حق بچه‌هایش را به داشتن پدر. وقتی دروغ بگویی، حق طرف را برای دانستن راست دزدیده‌ای. وقتی کسی را فریب بدهی، حق انصاف و عدالت را دزدیده‌ای"

اما آیا خود می‌تواند از عهده دزدی نکردن در زندگی با این تعریفی که  دارد بر آید؟
اما در کنار این خانواده، خانواده‌ی دیگری نیز زندگی می‌کنند که نوکر این خانواده‌اند و ازاقوام هزارهو فقط دو نفراندعلیو فرزندشحسن.
هزاره ای‌ها شیعه هستند با طبقه‌ی اجتماعی پایین و مورد تحقیر تاریخ.
 حسن نیز مادر ندارد اما مادر وی نمرده بلکه می گویند مادر وی زن روسپی بوده که به دلیل  ارتباط نامشروع با علی، حسن را به دنیا آورده و بعد ترک فرزند کرده و رفته است.  آیا اصل ماجرا چنین تلخ و ناخوشایند است!؟‌
امیر و حسن یک همبازی خوب‌ بودند  و اوج نقطه اشتراک آنها در بازی بادبادک بوده که به نوعی پیوند دهنده این دو دوست به یکدیگر بوده است.
حسن بادبادک بازی‌است حرفه‌ای و خوب از عهده‌ی آن بر می آید اما امیر در زیر سایه حسن خوب می‌تواند بازی کند و این باعث برانگیخته شدن حس حسادت امیر می شود که این حسادت‌ها دردسرهایی نه تنها برای خود بلکه برای حسن فراهم می آورد.
اما خوشی آنها دیری نمی پاید پس از آغاز تجاوز روس ها در سال 1978  ، افغانستان چهره  ای دیگر به خود می گیرد و این  آغازی است شاید برای یک امتحان.
حسن و امیر به دلیل خیانتی که از جانب امیر رخ می دهد از هم جدا می‌شوند و پس از وقوع جنگ امیر به همراه پدر به آمریکا می رود و حسن به همراه پدر به هزاره.
اما با پایان اشغالگری روس ها و ورود طالبان، عرصه را برای افغان‌ها تنگ‌تر می شود و آنانی که مدعی دین اند تنها تحجر دینی خود را به نمایش می گذارند و عقده هایش را.
امیر که به  آمریکا می رود پزشک می شود و صاحب همسری  و دستی هم به قلم دارد.
وی  با نامه ای از وضعیت زندگی حسن در افغانستان با خبر می شود و پس از سال ها، وجدان به خواب رفته‌اش بیدار می‌شود و در صدد دیدار مجدد حسن و جبران خطاهای گذشته بر می آید که این مقدمه ای است  برای ورود به یک دالان پر پیچ و خم و خطرناک ...
خواندن این کتاب را از آن  جهت به دوستان توصیه می کنم که به دلیل تنوع کارکترهای که دراین داستان وجود دارد هر خواننده ای شاید به راحتی بتواند با یک یا چند شخصیت این داستان به یک نوع همذات پنداری برسد.
کتاب ما را همسفر می کند به جامعه افغانستان از آداب و سنن آنان می گوید.
 از مردمانش می گوید از آنانی که نان به نرخ روز نمی خورند و آزاد اندیش‌اند و آنانی که با تمام وجود به مبارزه با مصائب و مشکلات می روند و همیشه نوری امیدی در پس همه‌ی تاریکی‌ها می بینند و یاس و نامیدی ها را را با قلابسنگی به دوردست های می فرستند.
درباره ی عشق و ایثار است و دروغ‌هایش، درباره‌ی دور ماندن از اصل است و تمنای بازگشت به آن.
از شاهنامه و گلستان می گوید که جایگاه والای آن در میان مردمان این خطه.
نشان می دهد که به قول خودشان "زندگی می‌گذره" یا به عبارت دیگر
زندگی همچنان ادامه دارد .

پوستر تبلیغاتی فیلم بادبادک باز


البته در پایان به دوستان توصیه می کنم پس از مطالعه‌ کتاب، فیلم آن را نیز تهیه کنند و از تماشای آن لذت ببرند که فیلمی است هالیوودی با کارگردانیمارک فوسترو بازیگری خوب بازیگر ایرانیهمایون ارشادی.  البته از آهنگ زیبای آن نیز نمی‌توان بی تفاوت گذشت.


نوشته شده توسط عدالت عابدینی  ||
  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰

یکسالگی وبلاگ

پیام نما - یکسالگی وبلاگ

یکسالگی وبلاگ

نوشته شده توسط عدالت عابدینی  ||
  • عدالت عابدینی
  • ۰
  • ۰
پیام نما - نکته و نظر: نیروی انتظامی، الزام ها و بایدها

غروب دیروز مشغول مطالعه بودم که برادرم تلفن زد، پس از سلام و احوالپرسی خبری را به من  داد که از شنیدن آن واقعا شوکه شدم.  خبر از این قرار بود که  یکی از دوستان مشترکمان که سال ها با وی آشنا هستیم مقداری سیب از باغ روستای شان برای چند نفر از دوستان اش آورده بود تا با وسیله ی شخصی اش به خانه های آنها ببرد و تحویل دهد.

اما در یکی از محل های  شهر که از ماشین بیرون آمده بود تا میوه را تحویل  دوستش دهد ، دو نفر غریبه با اسلحه ی گرم به سمت وی حمله می کنند  تا وی را به زور اسلحه بدون هیچگونه دلیلی سوار ماشین شان کنند. اما وی در مقابل آن ها مقاومت می کند و آنطور که خودش تعریف می کرده  حدود بیست دقیقه ای از آنها کتک نوش جان می کرده ولی جالب تر اینکه مردم نیز فقط نظاره گر بودند.و در نهایت خودش توانسته بود ازدست آنها فرار کند و ماجرا به واسطه ی خودش ختم به خیر شده بود.

* * *

صرف نظر از عوامل و دلایل وقوع جرم، سوالی که در اینجا مطرح است این است که وظیفه تامین امنیت افراد در مواردی این چنینی به عهده ی چه کسانی هست؟ شاید برخی بگویند در همان لحظه باید مردم می رفتند و وی را کمک می کردند تا ماموران پلیس از راه برسند. ولی اگر کسی به کمک آن شخص می شتافت و توسط اسلحه گرم آن ها مورد اصابت گلوله قرار می گرفت آن وقت تکلیف چه بود؟ مانند موردی که سال قبل در شهر ما اتفاق افتاده بود و چند سارق مسلح به طلا فروشی رفته بود و فردی می خواست مانع از حمله آنها شود که خودش هم کشته شده بود.

یا برخی دیگر ممکن است بگویند بهتر است همان لحظه به پلیس اطلاع داده شود تا ماموران به سرعت در محل حضور پیدا کنند و نسبت به دستگیری مجرمین اقدام کنند. اما آیا  نیروی پلیس ما واقعا این همه سرعت عمل دارد که  سریعا در محل حضور یابد و  نسبت به دستگیری مجرمین اقدام کند؟  اگر فرد مورد تهید یک زن و یا کودک ویا یک فرد ضعیفی بود می توانست این همه مقاومت کند تا پلیس حضور پیدا کند؟

اما از طرفی  این روزها شاهد طرح های  گوناگون امنیت اجتماعی از سوی پلیس هستیم که  موارد مختلفی را شامل می شده از دستگیری دختران بدحجاب و بزک کرده گرفته تا دستگیری سارقین، اراذل و اوباش و خرده فروشان مواد مخدر، مزاحمین خیابانی و ... که شاید امینت پایدار در اجتماع ایجاد کنند.

البته حمایت ها و اعتراض هایی نیز نسبت به این اعمال صورت گرفته است.

و مورد دیگری که اخیرا به آنها افزوده شده استفاده از دوربین در مکان های عمومی می باشد. همان کاری که در برخی کشورهایانجام می گیرد مانند انگلیس که به گمانم از جهت استفاده کردن از این دوربین ها مقام اول دارد و بسیاری از کارهای خصوصی مردم را زیر نظردارد.  

ولی نصب دوربین در زمانی که جرم به وقوع پیوسته چه کارایی می تواند داشته باشد؟ مجرمی که چیزی برای از دست دادن ندارد وزندان را خانه دوم خود می داند چه ترسی از چنین دوربین هایی دارد؟ آیا پلیس باید در این گونه موارد حضور فعال تری داشته باشد؟ یا این که هر دوی این موارد باید مکمل هم باشند؟

 


نوشته شده توسط عدالت عابدینی  ||
  • عدالت عابدینی